مشاوره گروهی

2- 2-1 مشاوره گروهی
2-2-1- 1 مفهوم مشاوره:
انسان از ابتدای کودکی تا سن پیری پیوسته به نقش ها و روابط تازه ای در زندگی خود وارد می شود و نقش های قدیمی را رها می کند و یا تغییر می دهد. برخورد با نقش های جدید، گاهی مشکلاتی را برای فرد ایجاد می کند و رشد او را کند و یا متوقف می سازد. مشاوره، از دیدی روان شناسانه به ساده سازی رشد شخصیت افراد کمک می کند و بین نقش های مختلف مانند نقش عضو خانواده و دانش آموز، پل می زند تا فرد بتواند رشد یابد. این پل زدن عبارت است از این که به فرد کمک شود تا مجموعه ای از رفتارهای تازه را کسب نماید و بتواند با تقاضاها و انتظارات نقش جدید سازگار گردد(احمدی، 1387). مک لیود ( 2003)، معتقد است مشاوره محصول شگفت انگیز قرن بیستم می باشد که فعالیتی است به نظر ساده اما بسیار پیچیده، ساده از این نظر که مشکل مراجع شنیده و درباره اش صحبت می شود اما آن چه مستلزم این شنیدن و گفتن است دانش، واکنش و فعالیت بسیار گسترده و پیچیده ای می باشد. چرا که ارتباط بین مشاور و مراجع به طور همزمان در سطوح بدنی و جسمی و از طریق زبان و با افکار و احساسات و ذهنیات شرکت کنندگان در جلسه مشاوره اتفاق می افتد(فلاحی یخدان، 1382). به طور کلی مشاوره جایگاه منحصر به فردی در میان حرفه های یاورانه دارد که نیازهای هم انسان و هم اجتماع را برآورده می سازد(احمدی، 1387). تجربه هر فردی نشان می دهد گاهی، مشکلاتی به وجود می آیند که باید حل شوند، تصمیماتی که باید گرفته شوند و راه حل های عملی که باید انتخاب و یا ترک شوند. کم تر فردی می تواند همه مشکلات را خود حل نماید و همیشه درست تصمیم بگیرد و بهترین راه حل عملی را انتخاب کند. با این حال، افراد توانایی فکر کردن و دوباره فکرکردن، تصمیم گرفتن و دوباره تصمیم گرفتن، رفتار کردن و تغییر رفتار خود را دارند. بنابراین، مشخصه یک مشاوره مؤثر این است که بتواند به افراد کمک کند تا بتوانند دوباره فکر کنند، دوباره تصمیم بگیرند و رفتار خود را تغییر دهند(شلینگ ، 2003، ترجمه آرین، 1385).
البته مشاوره فقط جهت حل مشکلات موجود صورت نمی گیرد بلکه مشکلات بالقوه را نیز در بر می گیرد. در واقع مشاوره، دلالت بر یک رابطه تخصصی بین یک مشاور کارآزموده و مددجویان دارد و هدف از آن کمک به مددجویان برای شناخت و تصریح نظر آن ها نسبت به فضای زندگیشان است، طوری که آن ها بتوانند دست به انتخاب های با معنا و آگاهانه در زمینه هایی بزنند که با طبیعت ذاتی آن ها هماهنگ است و در حیطه هایی قرار دارد که برای آن ها امکان انتخاب وجود دارد. بنابراین می توان گفت مشاوره، از نظر لغوی به معنی رأی و نظر دیگری را در انجام کاری خواستن می باشد(حلم سرشت و دل پیشه، 1384). این تعریف دلالت می کند بر این که مشاوره یک روند و رابطه ای است برای کمک به تصمیم گیری و زیربنای تصمیمات بهتر در زمینه هایی از قبیل یادگیری، رشد شخصیت و خودشناسی که نتیجه آن می تواند ادراک بهتر نقش و ایفای نقش مؤثرتر باشد(هرشن سن و همکاران،1999، ترجمه منشی طوسی، 1374). در مشاوره چون شخص مددجو تصمیم می گیرد، لذا راه حل های مورد قبول عملی تر خواهد بود(حلم سرشت و دل پیشه، 1384).

2-2-1-2 مفهوم مشاوره گروهی:
انسان موجودی اجتماعی است و اعمال و رفتارهای او متأثر از آداب و رسوم و قوانین اجتماعی است. انسان بدون تعلق به گروه احساس امنیت نمی کند و به تنهایی برای استفاده از طبیعت به منظور ارضای نیازهایش توان کافی ندارد(بشیری،1387). به گفته مورینو (2006)،:” انسان در گروه متولد می شود، در گروه کار می کند و در گروه بیمار و درمان می شود”. آدلر نیز علاقه اجتماعی را در انسان امری ذاتی می داند و معتقد است که انسان از بدو تولد دردرون شبکه ای از روابط پیچیده و متقابل قرار می گیرد و شکل گیری شخصیت او بر اثر همین ارتباطات متقابل است( شفیع آبادی، 1388). می توان گفت ریشه های مشاوره و روان درمانی گروهی در اعماق تاریخ بشر نهفته است. انسان از روز اول در گروه زندگی کرده است و بیش تر اعمال خود از قبیل کار و عبادت را به صورت گروهی انجام داده است. علاوه بر تأثیر عوامل خارجی و فیزیکی در گروه بر انسان، اهمیت بعد روانی آن نیز حائز ارزش فراوانی است.پس انسان به عنوان یک موجود اجتماعی محتاج به تعلق، مورد قبول واقع شدن، ارزش یافتن و مورد طلب و درخواست بودن است. اگر این نیازهای انسان برآورده نشود او بیمار می گردد و احتمالاً می میرد. به عبارت دیگر، سلامت روانی انسان بسته به روابط گروهی است و انسان از روابط خود با دیگران بهره روانی می برد( ثنایی، 1387). بنابراین، مشاوره گروهی یک تجربه اجتماعی است که در آن موانع رشد و نگرش های افراد گروه در یک محیط امن و مطمئن بررسی می شود و یک مشاور با چند مراجع در یک زمان برخورد و ارتباط دارد. اعضای گروه مشاوره در مورد خود و موضوعاتی که آنان را آشفته کرده است بحث می کنند و احساسات و افکار خود را بیان می نمایند(احمدی، 1386). مشاوره ممکن است به صورت فردی یا گروهی انجام گیرد. مشاوره گروهی راهبردی است که در آن چند نفر در یک زمان مورد مشاوره قرار می گیرند(کوری ،1998).
در واقع مشاوره گروهی از بازخوردهای تعاملی و روش های حمایتی در چارچوب این جا و اکنون استفاده می کند. اعضای گروه در درک ماهیت میان فردی مشکلاتشان راهنمایی می شوند و با تکیه بر منابع درونی، توانمندی های فردی و رفع موانع رشدی و کسب مهارت های فردی می توانند از پس مسائل کنونی و آینده شان بهتر برآیند، این گروه ها حمایت و تأیید لازم را برای خودافشایی صادقانه دریافت می کنند. اعضا می توانند با استفاده از دریافت پسخوراند و مقایسه درکی که از خود دارند و درکی که دیگران از آن ها دارند، اطلاعات لازم را کسب کرده و برای تغییر خود تصمیم بگیرند(کوری، 2006). به طور کلی مشاوره گروهی موقعیتی برای یادگیری است، به نظر گزدا (1987)، مشاوره گروهی بر رفتار و افکارآگاهانه و توجه به واقعیت ها و بر اعتماد متقابل و مراقبت و تفاهم و پذیرش مشترک تأکید دارد و معمولاً از افرادی تشکیل می شود که عادی و نرمال هستند(احمدی، 1386). معمولاً علاوه بر اهداف اصلاحی، دارای اهداف پیشگیری و آموزشی نیز هست. این گروه شامل فرآیندهای بین فردی و راهبردهای حل مسأله است که بر افکار، احساس ها و رفتارهای هشیارانه تأکید دارد. اعضای گروه اساساً افرادی با عملکرد مناسب هستند و به بازسازی عمیق شخصیت نیاز ندارند و مشکلاتشان به وظایف رشدی گستره زندگی مربوط می شود و در پی پیدا کردن شیوه هایی برای مقابله با فشارهای ناشی از بحران های محیطی هستند. این گروه با جهت گیری رشدی و با تأکید بر کشف منابع درونی، قابلیت های شخصی و برخورد بنیادی با موانعی که رشد بهینه را بازداری می کنند توصیف می شود(کوری،2006، ترجمه بهاری،1382).
هم چنین می توان گفت: مشاوره گروهی یک سلسله فعالیت های سازمان یافته و تعامل بین اعضای گروه است که در یک زمان و در یک مکان به خاطر حل مشکل معین و یا گفت و گو درباره مسایل گوناگون انجام می پذیرد که موجب می گردد فرد خود را به آن گونه که هست بپذیرد و رابطه خود را با دیگران گسترش دهد چون اعضای مشاوره گروهی علی رغم راهنمایی گروهی معمولاً دارای مشکلی هستند، از این جهت هدف مشاوره گروهی در مرحله اول متوجه حل مشکل است(شفیع آبادی، 1386). به علاوه سبب می شود مراجعان به عقاید و نظریات یکدیگر توجه کنند و بر سوابق و گذشته ها چندان تأکیدی نداشته و به مسائل مشترک بین اعضای گروه بپردازند. مراجعان احساس می کنند که رفتار آنان برای عملکرد بهتر در زندگی کافی نیست، و برای برخورد با مسائل مختلف زندگی به مهارت های بیش تری نیاز دارند. در مشاوره گروهی افراد ترغیب می شوند تا علت و چرایی رفتار خود را درک کنند و استعدادهای خود را بشناسند و آن ها را شکوفا سازند(فرانک ، 1973).
بنابراین هدف نهایی مشاوره گروهی تصمیم گیری متعادل و منطقی در مورد هر یک از موارد مطرح شده در گروه است(شفیع آبادی،1386).
2-2- 1-3 ارزش های مشاوره گروهی:
هدف مشاوره گروهی رسیدن به اهداف، ارضای نیازها و ایجاد تجاربی است که برای تک تک اعضای تشکیل دهنده گروه، با ارزش است. برخی از امکاناتی که مشاوره گروهی برای اعضا فراهم می کند به شرح زیر است:
1- کاوشی در زمینه مشکلات، نگرانی ها و نیازهای سازشی و تکاملی فرد که با پشتیبانی یک گروه حمایتی انجام می پذیرد. گروه می تواند یک محیط اجتماعی واقع بینانه فراهم کند، محیطی که مراجع در آن می تواند به تعامل با همتایانی بپردازد که نه فقط ممکن است مشکلات یا نگرانی های او را درک کنند، بلکه در بسیاری از موارد، در نگرانی های همسان یا مشابهی گرفتارند. مشاوره گروهی می تواند احساس امنیت لازم برای قبول خطر و تعادل خودجوش و آزادانه با اعضای گروه را فراهم کند و بدین سان با استفاده از تجارب همتایان، احتمال پرداختن به نیازهای تک تک اعضا فراهم می شود(گیبسون و میشل ، 1995، ترجمه ثنایی، 1377).
2- مشاوره گروهی برای مراجع امکان کسب بصیرت نسبت به احساسات و رفتار خود را فراهم می کند و وقتی مراجع بر اثر تعامل با اعضای گروه مشاوره، نسبت به رفتار و احساسات خود بصیرت تازه ای پیدا کند، مفهوم خود وی نیز از این بصیرت تأثیر می پذیرد. ارزش تغییرات مثبتی که بر اثر بصیرت های ناشی از تجارب مشاوره گروهی در “مفهوم خود” پیدا می شود، با توجه به نفوذ گسترده “مفهوم خود” بر سازگاری شخصی- اجتماعی و تصمیمات تحصیلی و شغلی، ملموس و آشکار می گردد(گیبسون و میشل، 1995، ترجمه ثنایی، 1377).
3- مشاوره گروهی، فرصت برقراری روابط مثبت و طبیعی با دیگران و توانایی درک اثر رفتار خود بر دیگران را برای مراجع فراهم می آورد. هم چنین روابط شخصی اعضا در مشاوره گروهی، یک فرصت عالی و مستمر برای محک زدن روابط بین فردی و کسب مهارت در این روابط را ایجاد می کند. لذا مراجع با استفاده از فرایندهای گروهی و اثر متقابل آن ها بر یکدیگر و هم چنین از راه در میان گذاشتن تجارب خود با اعضای گروه، الگوهای رفتاری اولیه خود را تغییر می دهد و در شرایطی که مهارت های بین فردی را می طلبد، به دنبال رفتارهای تازه و مناسب تری خواهد بود (گیبسون و میشل، 1995، ترجمه ثنایی، 1377).
4- مشاوره گروهی فرصتی برای کسب مسؤولیت نسبت به خود و دیگران فراهم می کند.”عضو مشاوره گروهی شدن” دلالت بر قبول مسؤولیت دارد. معمولاً با شکل گیری روابط و اهداف گروه، اکراه اولیه اعضا برای قبول مسؤولیت رفتار خود به مشارکت در گروه و گردن نهادن به انتظارات گروه ازبین می رود(گیبسون و میشل، 1995، ترجمه ثنایی، 1377).
“گروه از نظر روان شناختی اثرات ترغیب کننده رشدی دارد. در حساسیت، در توانایی کنترل احساسات، در هدایتی بودن انگیزش، نگرش در باب خود و نگرش در باب دیگران و در وابستگی متقابل تغییراتی رخ می دهد. حساسیت، بر آگاهی بیشتر از احساسات خود و احساسات و ادراک های دیگران ناظر است و آن متضمن باز بودن، اعتبار و خودانگیختگی می باشد. کنترل احساسات بر تسلط بر احساسات خود و هماهنگی بین احساسات و رفتار ناظر است. منظور از هدایتی بودن انگیزش بر مفاهیمی چون” خودشکوفایی” ” خود سامانی” تعهد و راهبری” دلالت دارد، نگرش در باب خود شامل پذیرش خود، مناعت طبع، هماهنگی بین خود واقعی و خود آرمانی و اطمینان می باشد، و نگرش در باب دیگران، کاهش سلطه گرایی، پذیرش بیش تر دیگران، تأکید کاهنده بر ساختار و کنترل و تأکید فزاینده بر مدیریت مشارکتی را شامل می شود. منظور از وابستگی متقابل، شایستگی بین شخصی، کارگروهی در حل مسأله و عضو خوبی برای گروه بودن را در بر می گیرد( راجرز ، 2000، ترجمه ماهر، 1385).
2-2-1-4 اهداف و مراحل کار در مشاوره گروهی:
اهداف مشاوره گروهی ارتباط نزدیکی با مزایا و محدودیت های این روش دارد. در مشاوره گروهی در مقایسه با مشاوره فردی، تجربه بیشتر از نوع کنش ها و کارکرد زندگی روزمره خواهد بود. ارزش ها به وسیله اعضای گروه مطرح می شود و نظرات و اظهارات گوناگونی را در مورد راه و روش زندگی برمی انگیزد. مشاوره گروهی به اعضا کمک می کند تا :
1) خود را بشناسند و هویتشان را درک کنند.
2) به “خود پذیری” برسند.
3) با رشد “خود جهت یابی” و توان حل مشکلات، بتوانند در برخوردهای اجتماعی موفق شوند.
4) احساسات و نیازهای دیگران را بدانند و همدلی با آنان را توسعه دهند.
5) با واقعیت های موجود سازگار شوند و بتوانند آن چه را که فکر می کنند و به آن معتقدند ابراز دارند.
6) اهداف مشخص و قابل وصولی را برای خود ترسیم کنند و به سوی آن اهداف حرکت نمایند.
7) با رشد مهارت های اجتماعی و ایجاد رابطه متقابل با دیگران قادر به سازگاری با مسؤولیت های شخصی و اجتماعی بشوند(احمدی،1386).
مشاوره گروهی ممکن است نقش پیشگیری داشته باشد و به افراد این فرصت را می دهد که از مهارت های خود برای پیشگیری از مشکل و تغییر محیط استفاده نمایند. برای افرادی که مشکلات جدید و حادی دارند، مشاوره گروهی می تواند به عنوان جریانی برای تغییر رفتار آنان باشد. گروه نمونه کوچکی از جامعه است و در آن جا اعضا می توانند الگوهای مختلف رفتاری را مشاهده کرده و به راه حل های مناسبی برسند(احمدی،1386).
مراحلی که در مشاوره گروهی دنبال می شود عبارت است از:
مرحله اول- اکتشاف: در این مرحله اعضای گروه، همدیگر را معرفی کرده و اهداف مورد نظر خویش را بیان می کنند و در مورد برخی از امور اساسی به توافق می رسند.
مرحله دوم- انتقال: اعضای گروه به خودابرزی می پردازند و با انجام این کار، فشار از جانب گروه را تجربه می کنند. آنان در موقع خودابرازی، احساس خواهند کرد که چه فشارهایی از طرف گروه برای جلوگیری از این کار انجام می پذیرد.
مرحله سوم- مرحله عمل: در مرحله آخر به تدریج خودابرازی خاتمه می پذیرد و گروه اعضا را تقویت و ترغیب می کند تا رفتار خویش را تغییر دهند(احمدی،1386).
2-2-1-5 مزیت های مشاوره گروهی:
اسلاوسون (2003)، بعضی محاسن مشاوره گروهی را این گونه مطرح می کند:
1) جلب حمایت عاطفی از طریق تعامل گروهی
2) ایجاد تخلیه عاطفی
3) کاهش اضطراب و احساس گناه
4) فراهم نمودن فرصتی برای آزمایش جوانب مختلف واقعیت های اجتماعی
5) فراهم نمودن فرصتی برای تغییر مفهوم خود در جهت افزایش عزت نفس و شناخت توانایی های سازنده که این امر به افزایش پذیرش اشخاص دیگر و تحمل تجارب ناکامی منجر می گردد(بنت ، 1998).
6) مشاوره گروهی تقویت کننده رشد و معطوف به پیشگیری و درمان است. بدین معنا که مراجع توانایی عملکرد مفید در قبال جامعه را دارد اما ممکن است در زندگی خود دچار تعارض هایی شده باشد، که در این موارد مشاوره موفق امکان حل این تعارض ها را بدون آثار شخصیتی وخیم فراهم می آورد. هم چنین مشاوره گروهی جنبه رشدی دارد، چرا که به افراد گروه انگیزه ایجاد تغییراتی را می دهد که بیش از همه به نفع خود آن ها است(گیبسون ومیشل،1995).
مشاوره گروهی از نظر زمان و هزینه مقرون به صرفه است، چرا که در زمان واحد به تعداد بیش تری خدمات مشاوره ای ارائه می گردد. تعلیمات گروهی معمولاً از ضمانت اجرایی بیش تری برخوردار است چون اعضای گروه معمولاً تفاوت سنی زیادی با هم ندارند، بنابراین تصمیمات آن ها با توافق بیش تر و به دور از فشار و اجبار اتخاذ می گردد. بازخوردهای اعضا در مشاوره گروهی به مراتب بیش تر از بازخوردهای مشاوره انفرادی است. تعداد بازخوردها و افزایش روابط بین اعضا عامل مهمی در یادگیری و تغییر رفتار است و به میزان زیادی یادگیری را فزونی می بخشد. از طریق مشاوره گروهی می توان آن عده از افرادی را که به مشاوره انفرادی نیاز دارند مشخص کرد(شفیع آبادی، 1389).
2-2-1-6 سازمان دهی مشاوره گروهی:
کاپلان (1995)، در رابطه با ساختار تشکیلاتی گروه موارد زیر را مطرح می نماید :
اندازه گروه: مشاوره گروهی یا گروه درمانی با گروه های کوچک مثل 3 نفر و گردهمایی بزرگ مثل 15 نفر نیز موفق بوده است. با این وجود اکثر درمانگرها 8 تا 10 نفر را تعداد مناسب برای گروه می دانند. در گروه های کوچک ممکن است تعامل کافی پیدا نشود، مگر این که اعضای گروه آدم های پر حرفی بوده باشند. در گروه بزرگ نیز ممکن است تعامل بیش تر از آن باشد که اعضا یا درمانگر بتوانند پیگیری نمایند.
تعداد جلسات: اکثر درمانگران گروهی جلسات هفتگی ترتیب می دهند. تداوم جلسات حائز اهمیت است. در بعضی موارد گروه، هفته ای دو بار تشکیل می شود.
طول جلسات: به طور کلی جلسات گروه، یک تا دو ساعت و به طور متوسط یک و نیم ساعت طول می کشد. با این وجود زمان انتخاب شده باید ثابت باشد.
گروه های همگون و ناهمگون: اکثر درمانگرها معتقدند که باید گروه ناهمگون باشد تا حداکثر تعامل صورت گیرد. بنابراین گروه باید از اعضای طبقات تشخیصی مختلف و با الگوهای رفتاری متفاوت انتخاب شوند، تمام نژادها، سطوح اجتماعی و زمینه های تحصیلی را دارا باشند، به طور کلی بیماران بین 20 تا 65 سال را می توان به طور مؤثری در یک گروه قرار داد. تفاوت های سنی سبب می شود که مدل های فرزند- والدین و برادر و خواهری پدید آید، به علاوه گروه فرصتی پیدا می کند تا مسائل بین فردی را که به نظر غیر قابل تسلط می رسد بازسازی و اصلاح نماید.
گروه های باز و گروه های بسته: بعضی از گروه ها تعداد و ترکیبات معینی از مراجعین را دارند، اگر عضوی گروه را ترک کند، عضو جدیدی به جای او گرفته نمی شود، چنین گروه هایی اصطلاحاً ” بسته” نامیده می شوند و گروه باز گروهی است که تغییریابی در آن زیاد می باشد و وقتی اعضای قدیمی آن را ترک می کنند اعضای جدید جای آن ها را می گیرند.
نقش درمانگر: هرچند عقاید در مورد فعال یا کنش پذیر بودن درمانگر متفاوت است، توافق کلی وجود دارد که نقش درمانگر تسهیل و کمک است. در شرایط ایده آل اعضای گروه، خودشان منبع عمده بهبود و تغییر هستند. جوی که شخصیت درمانگر به وجود می آورد یکی از عوامل قوی ایجاد تغییر است. درمانگر بیش از یک کارشناس ساده است که با به کاربردن روش های مختلف را می داند. وی از یک نفوذ شخصیتی نیز برخوردار است که بر متغیرهایی مثل همدلی، صمیمیت و احترام تأثیر می گذارد(کاپلان،1995، ترجمه پورافکاری، 1376).
2-2-1-7 روش مشاوره گروهی:
مشاوره گروهی که مستلزم ایجاد رابطه ای عاطفی است، برای رسیدن به هدف ها و مقاصد گوناگون و متعددی تشکیل می شود. مهم ترین عامل در تشکیل مشاوره گروهی، تعیین هدف ها و مقاصد گروه می باشد. به هنگام تشکیل مشاوره گروهی، ابتدا باید نوع مشکلات هر یک از اعضای شرکت کننده قبلاً مشخص گردد و درباره لزوم و ضرورت تشکیل گروه، بررسی های مقدماتی به عمل آید. برای این کار معمولاً انجام یک مصاحبه تشخیصی کوتاه مدت با هریک از داوطلبان شرکت در مشاوره گروهی لازم به نظر می رسد. در مصاحبه تشخیصی قوانین اولیه و اساسی گروه توصیف می شود و میزان آمادگی و پذیرش داوطلبان برای مشارکت در کارهای گروهی تعیین می گردد(شفیع آبادی، 1388).
2-2-1-8 قوانین اساسی گروه در مشاوره گروهی:
1) پس از تشکیل یک گروه، تمام اعضا بدان تعلق دارند و قابل احترام هستند. از اعضای گروه باید خواسته شود تا هر زمانی که احساس عدم تعلق به گروه می کنند فوراً آن را مطرح سازند تا در گروه مورد بحث و بررسی قرار گیرد. هرچه تعلق و وابستگی به گروه بیش تر باشد، اعضا به مقدار فراوان تری در تعامل های گروهی مشارکت خواهند کرد. اعتقاد اعضا به کارآمدی مشاوره گروهی و اثرات درمانی آن، موجب تعلق و وابستگی بیش تر به گروه می گردد(شفیع آبادی، 1388).
2) هر چیز برای هر فرد تا بدان حد اهمیت دارد که با نحوه تفکر، احساس و شیوه زندگیش که تابع احساسات درونی و تفکراتش است سازگار باشد. هیچکس به اندازه خود فرد، از احساسات درونی اش آگاهی ندارد. از این رو اگر فردی در گروه اظهار می دارد که” بسیار نگران و ناراحت هستم” نباید به او گفته شود که ” تو اشتباه می کنی”. بلکه بهتر است از فرد خواسته شود تا بیش تر درباره احساس ناراحتیش صحبت کند. اعضای گروه باید با کمک یکدیگر احساسات و افکار خود را روشن تر و عمیق تر بررسی کنند. گوش دادن فعال اعضاء به یکدیگر، این عمل را تسریع می کند. اگر فرد آمادگی برای طرح مشکلاتش را در گروه ندارد، اعضای گروه نباید او را برای بازگو کردن مشکلات تحت فشار قرار دهند. بلکه باید با پذیرش و دلداری او را برای طرح مسائلش آماده کنند(شفیع آبادی، 1388).
3) هدف اولیه فرآیند گروه آن است که اعضا با یکدیگر ارتباط و تماس برقرار کنند و هدف های دیگر در درجات بعدی اهمیت قرار می گیرند. به بیانی دیگر، هدف های دیگر پس از ایجاد ارتباط و تماس حاصل می شوند. از طریق ایجاد ارتباط و تماس، هر فردی تشویق به طرح مشکل می شود و به یاری رساندن به سایر اعضای گروه ترغیب می گردد. باید بدانیم کسانی از مشاوره گروهی بیش تر بهره می گیرند که قبل از مشارکت در گروه، به خوبی بتوانند انتظارات و چشم داشت های خود را از شرکت در گروه معین و مشخص کنند. زیرا با آگاهی از هدف ها و انتظارات، فرد سعی دارد برای رسیدن به آن ها فعالیت بیش تری کند و خود را در نتایج گروه مسؤول بداند(شفیع آبادی، 1388).
4) هر فردی باید حتی الامکان احساسات واقعی خود را در گروه بروز دهد و درباره آن صحبت کند. بروز احساسات واقعی و صداقت در گفتار، ایجاد ارتباط و تماس بین اعضای گروه را تسریع می کند. هر عضوی باید بداند که صحبت درباره هر موضوعی- قوت یا ضعف، خوب یا بد، زشت یا زیبا، دوستانه یا خصمانه- مجاز می باشد و هر فردی باید احساس واقعی خود را مطرح سازد(شفیع آبادی، 1388).
5) فرد در گروه باید درباره مشکلش به طور صادقانه صحبت کند. زیرا گفتار، منعکس کننده درون است. موضوعی که در گروه به عنوان آغازگر بحث مطرح می شود، باید پی گیری گردد و با فراهم آوردن امکان و فرصت مناسب باید عکس العمل های اعضا در قبال موضوع طرح شده مورد بررسی قرار گیرد. با پیشرفت بحث در صورتی که اعضا، گروه را محیطی امن تشخیص دهند به بازگو کردن احساسات درونی و واقعی خود اقدام خواهند کرد. اگر اعضای گروه احساس امنیت کنند، امکان طرح مشکل، بحث آزاد، قبول مسؤولیت و بروز احساسات واقعی افزایش می یابد(شفیع آبادی، 1388).
6) گفتار و مباحث جلسه گروهی باید محرمانه تلقی شود. بدین معنی که هیچ عضوی حق بازگو کردن مطالب ارائه شده در گروه را در خارج از جلسه گروهی ندارد مگر آن که بخواهد صرفاً مطالب خودش را بازگو کند. محرمانه بودن گفتار، فقط مطالب خصوصی بین اعضا را شامل نمی شود بلکه کلیه مطالب مورد بحث در گروه را در بر می گیرد(شفیع آبادی، 1388).
7) تمام اعضای گروه باید در تصمیم گیری ها دخالت مؤثر داشته باشند. اگر فردی در گروه، با تصمیم اتخاذ شده مخالف است باید به صراحت آن را در گروه مطرح سازد و به بحث و استدلال درباره آن بپردازد و سایر اعضای گروه باید به نکات و موارد ارائه شده با دقت گوش فرا دهند. پس از بحث های لازم درباره جوانب مختلف تصمیم اتخاذ شده، تمام اعضا موظف به رعایت و پیروی از آن می باشند. به عبارت دیگر، تمام اعضا در گروه مسؤولیت مشترک دارند و باید در جهت نیل به هدف های تعیین شده و اتخاذ تصمیمات مناسب کوشا باشند(شفیع آبادی، 1388).
8) هر عضو مشاوره گروهی باید بداند که شرکت منظم و به موقع در جلسه مشاوره گروهی لازم و ضروری است و تا زمانی که گروه به هدف های تعیین شده نایل نیامده، هیچ فردی نباید جلسات مشاوره گروهی را ترک کند. چنان چه عضوی به عللی قادر به مشارکت در گروه نباشد، باید قبلاً مراتب را به اطلاع مشاور برساند(شفیع آبادی، 1388).
9) چنان چه مشاور در موقعیتی خروج یکی از اعضای گروه را به صلاح گروه و به نفع خود فرد تشخیص دهد، مجاز است از آن فرد بخواهد موقتاً جلسه گروه را ترک کند و عضو مورد نظر باید از جلسه گروه خارج شود. البته مشاور بعداً باید طی جلسه انفرادی، با مراجع گفت و گو کند و او را در جریان رفتارش و نیز فعالیت های گروه قرار دهد(شفیع آبادی، 1388).
10) هر عضو گروه، موظف است قبل از تشکیل جلسات مشاوره گروهی، مشاور را از عامل و یا عواملی که به نوعی مانع از شرکت فعالانه اش در گروه می گردند مطلع سازد(شفیع آبادی، 1388).
11) هر عضو گروه باید بپذیرد، که ممکن است به هنگام ضرورت تحت مشاوره انفرادی نیز قرار گیرد و در این صورت احتمال دارد در موارد لزوم، محتوای مشاوره انفرادی- البته با توافق مشاور و مراجع- با سایر اعضای گروه نیز در میان گذارده شود(شفیع آبادی، 1388).
2-2-1-9 فرآیند مشاوره گروهی:
1) شرایط تسهیل کننده: خصوصیاتی از قبیل تفاهم توأم با همدلی، احترام مثبت بدون قید و شرط، بی ریایی و خلوص در مشاوره گروهی لازم است(احمدی، 1387).
2) خودابرازی: بیان و ابراز احساسات و افکار و عقاید از جمله موضوع هایی است که در گروه مطرح می شود. میزان این خودابرازی به اعتماد اعضای گروه نسبت به یکدیگر وابسته است. اگر اعضای گروه به یکدیگر اعتماد داشته باشند، به راحتی و با کمال آزادی آن چه را که احساس می کنند و می اندیشند، ابراز خواهند داشت(احمدی، 1387).
3) تضاد و مقابله: اصولاً در گروه، نظریات مختلف با یکدیگر برخورد می کند و پاسخ های منفی و مثبت ابراز می شود. این برخورد عقاید ممکن است باعث کندی پیشرفت گروه گردد(احمدی، 1387).
4) همبستگی: در صورتی که گروه بتواند بر مرحله تضاد و مقابله، غالب آید اعضای گروه نسبت به یکدیگر نزدیک می شوند و روح همکاری و همبستگی بین آنان توسعه می یابد(احمدی، 1387).
5) بازخورد دادن: یکی از اموری که در مشاوره گروهی اتفاق می افتد، بازخوردی است که هر یک از اعضای گروه از دیگران دریافت می کنند. این بازخورد نه تنها شامل محتوای پیام بلکه شامل عکس العمل های افراد نسبت به فرستنده پیام نیز می گردد. این بازخورد به تبادل و ارتباط بیشتر اعضا می انجامد(احمدی، 1387).
6) فشار گروهی: برخورد افراد در مشاوره گروهی موجب نزدیک شدن، حساس شدن و تبادل افکار آنان می شود. ابتدا اعضای گروه در مقابل فشارهای گروهی مقاومت می کنند ولی پس از اعتماد و اطمینان نسبت به یکدیگر، از مقاومت آنان کاسته می شود و در ابراز نظرات خویش، احساس آزادی بیشتری می نمایند(احمدی، 1387).
7) رهبری در مشاوره گروهی: در ابتدا مشاور، رهبر گروه خواهد بود، مهارت مشاور در هدایت گروه یکی از ضروریات است. مشاور به صورتی گروه را اداره می کند که هریک از اعضا بهترین بهره را ببرند(احمدی، 1387).
8) خاتمه مشاوره گروهی: وقتی گروه به مرحله ای رسید که رفتار اعضای گروه به خارج از گروه بتواند تعمیم یابد، مشاوره گروهی پایان می پذیرد(احمدی، 1387).
2-2-1-10 عوامل درمانی در گروه:
یالوم (2000)، در الگوی عوامل اصلاح کننده خود می گوید: در گروه های اثربخش، ویژگی های مشترک معین وجود دارد. گروه ها با فراهم کردن فرصت هایی برای پرداختن به مقایسه اجتماعی و حمایت متقابل، اعضا را امیدوار می کنند و آنان را در مورد عمومیت داشتن مشکلاتی که با آن ها مواجه اند متقاعد می سازند. گروه هم چنین یادگیری بین فردی مانند راهنمایی( آموزش مستقیم)، پسخوراند، همانندسازی با دیگر افراد و دانش فزاینده درباره خود را تسهیل می کند، برای افراد حمایت اجتماعی لازم را جهت غلبه بر اثرهای منفی فشارها فراهم می کند و حتی نیازهای افراد برای دوستی و صمیمیت بین فردی را برآورده می سازد مانند تخلیه هیجانی، عوامل وجودی و مرور روابط خانوادگی اولیه(کوری، 2006).
جدول 2-1: جدول عوامل درمانی در گروه
عامل مفهوم عامل برای اعضای گروه
امیدوار بودن اگر اعضای دیگر گروه می توانند تغییر کنند بنابراین من هم می توانم تغییر کنم.
عمومیت داشتن همه ما مشکل داریم( افراد داغ دیده)
اطلاع رسانی من برای حل مشکل خود راه های مختلف را یاد می گیرم.
نوع دوستی یا دگر دوستی من می توانم در گروهم به دیگران کمک کنم، آن ها هم به من کمک می کنند( افزایش عزت نفس)
مرور اصلاح گرانه خانواده گویی گروه برایم زندگی مجدد خانوادگی و شناخت روابط زندگیم را فراهم می کند( پدیده انتقال در گروه و ایفای نقش)
پرورش فنون اجتماعی شدن من یاد می گیرم که چگونه گوش دهم و چگونه با افراد ارتباط برقرار کنم.
رفتار تقلیدی می فهمم که اشخاص دیگر چگونه با مشکلشان کنار می آیند.
یادگیری بین شخصی می فهمم که دیگران من را چگونه می بینند.
به هم پیوستگی گروهی اعضای گروه من را می پذیرند.
تخلیه هیجانی می توانم آزادانه هیجان هایم را بروز دهم.
عوامل وجودی من صرف نظر از مقتضیات زندگیم در برابر زندگی احساس مسؤولیت کنم(احمدی، 1387).

2-2-1-11 مشاوره گروهی با روش عقلانی- عاطفی- رفتاری:
به نظر الیس(1997)، مداخله های گروه درمانی عقلانی- عاطفی- رفتاری نسبت به روان درمانی های معاصر راه حل های سریع تر و عمیق تری را باعث می شود. اعضای گروه در گروه های مشاوره ای یاد می گیرند که عقاید غیرمنطقی خود را از عقاید منطقی تفکیک نمایند و درمی یابند که منشأ اختلالات عاطفی آن ها مانند دیگر اعضای گروه است. اعضای گروه برای یادگیری به یکدیگر کمک می کنند و حمایت می دهند(پورابراهیم، 1385). شارف در توضیح درمان گروهی عقلانی- عاطفی می نویسد: درمان عقلانی- عاطفی قابل کاربرد در جلسات طولانی مدت رویارویی 48 ساعته و گروه های فشرده 9 ساعته با 10 تا 20 شرکت کننده می باشد، و هم چنین ارائه روش درمان REBT برای حدود 100 نفر شنونده و یا جلسات درمانی برای گروه های بین 6 تا 10 نفر عضو که هفته ای 2 تا 3 ساعت یکدیگر را ملاقات می کنندغیر قابل اجرا است(شارف،1996).
2-2-1-12 اهداف و فرآیند مشاوره عقلانی- عاطفی- رفتاری:
در مورد گروه های کوچک، الیس (2003)، هدف های زیر را نوشته است:
کمک به اعضا برای درک مشکلات عاطفی و رفتاری خود تا از این طریق فهم خود را از مشکلات دیگر اعضا افزایش دهند و به عنوان کمک درمانگر به دیگر اعضا کمک نمایند و راه های به حداقل رساندن پیشامدهای زندگی و واکنش های غیرمنطقی را بیاموزند، به طوری که اختلال آن ها کمتر از موقعی باشد که وارد گروه شدند و نهایتاً رسیدن به تغییرات شناختی و رفتاری اساسی که شامل یادگیری چگونگی سازش با واقعیت های نامطلوب و صرف نظر کردن از تفکر خود مغلوب سازی و جانشین کردن آن با افکار منطقی مبنی بر توقف عمل ارزیابی خود و پذیرش خود به عنوان انسان جایزالخطا می شود( پورابراهیم،1385). شارف(1996)، نوشته است: هدف های گروه های REBT آن است که به مراجعان نشان دهد که چگونه خود را ارزیابی می کنند، سرزنش می کنند و یا لعنت می فرستند. هم چنین کوششی است تا به مراجعان یاد داده شود تا فرد و دیگران را تحقیر ننمایند و رفتار خود یا دیگران را ارزیابی نمایند. شخصیت ها طوری آموزش داده می شوند تا در جهت تغییر یا بهبود یا اجتناب از مشکلاتی که با آن ها مواجه هستند تلاش نمایند. فرآیند انجام اهداف در درمان عقلانی- عاطفی- رفتاری ترکیب عمل آموزش مستقیم از سوی درمانگر به همراه یک بحث در فرآیند گروهی می باشد. درمانگر به طور هدفمندانه ای گروه را از طریق سازمان دادن در یک ساختار مشخص به سمت سلامت پیش می برد( الیس، 1997). درمانگر در گروه به گونه ای عمل می نمایدکه هیچ کس مورد غفلت قرار نمی گیرد یا به هیچ کس امتیاز خاصی داده نمی شود. درمانگر پیشرفت یا عدم پیشرفت اعضای گروه و شکست یا موفقیت آن ها را در انجام تکالیف خانه به بحث می گذارد. هم چنین در گروه جملاتی در ارتباط با رفتارهای درونی یا بیرونی افراد مطرح می شود. برای مثال، ممکن است گفته شود” جان، شما آن قدر آهسته صحبت می کنید که ما به سختی می توانیم صحبت های شما را بشنویم، آیا در خارج از گروه همین قدر آهسته صحبت می کنید؟ اگر این گونه است از خود بپرسید چه عاملی سبب شده این قدر آهسته صحبت کنید؟” (الیس، 1996).اغلب درمانگران گروهی با تمرینات انجام شده در بعد شناختی- عاطفی و رفتاری در داخل گروه و یا بیرون گروه موافق هستند، هم چنین گاهی لازم می آید مقالات مفیدی در زمینه REBT و یا تمریناتی به اعضای گروه در زمینه چگونگی ارتباط با یکدیگر داده شود. برای موفقیت گروه در درمان، لازم می آید اعضای گروه همگی برای کمک به یکدیگر، تلاش نمایند. الیس مایل است اعضای گروه به طور مناسبی با یکدیگر مشارکت نمایند و نه به عضو خاصی امتیاز ویژه داده شود و نه عضو خاصی منفعل باشد. چنان چه عضوی در گروه از صحبت کردن خودداری نماید درمانگر به وی برای صحبت کردن، با افراد دیگر در گروه های کوچک، حداقل برای سه نوبت تکلیف می دهد و یا اگر یکی از اعضا به طور مداوم تأخیر یا غیبت داشته باشد، الیس یا درمانگر و یا اعضای گروه عمل وی را دفع می کنند و تمریناتی در جهت رفتار خودمغلوب سازی به وی می دهند و اگر اعضای گروه فقط پندهای عملی به اعضای دیگر بدهند به جای آن که با عقاید غیرمنطقی بحث نمایند، الیس و یا اعضای گروه آن را رد می نمایند و اگر اعضای گروه از انجام تکالیف خانه امتناع ورزند تحت پوشش عقاید غیرمنطقی هم چون تکالیف خیلی سخت است یا آن ها باید آسان تر باشد، الیس در جهت رد تفکر غیرمنطقی شان با آن ها مجادله می نماید. بنابراین تکنیک های REBT هم باید در فرآیندهای گروهی و هم در مشکلات فردی که در گروه نشان داده می شود استفاده شوند(شارف،1996). بنابراین، هم چون مشاوره فردی در مشاوره گروهی از تکنیک های درمانی در سه بعد شناختی- عاطفی- رفتاری استفاده می شود، نظیر آموزش A.B.C، مباحثه- شوخی، تکالیف خانه، نقش بازی کردن، تصویرسازی ذهنی، تشویق و تنبیه، الگوسازی و …(پورابراهیم، 1385).
2-2-1-13 فرآیند گروه های عقلانی- عاطفی- رفتاری:
کوری (2006)، مزیت های گروه های عقلانی- عاطفی- رفتاری را به طور خلاصه چنین مطرح می نماید.
1) اعضای گروه می توانند مطلوبیت پذیرش واقعیت را به یکدیگر یادآوری نمایند و در جهت تحقق تغییرات مثبت با هم کارکنند(پورابراهیم، 1385).
2) از آن جا که بر حمله شدید بر تفکر خود مغلوب سازی تأکید می شود دیگر اعضا می توانند در تغییر تفکرات غیر منطقی نقش مؤثری داشته باشند(پورابراهیم، 1385).
3) اعضای گروه به پیشنهادات، نظریات و فرضیات و تقویت نکته هایی که رهبر گروه مطرح می کند می توانند کمک نمایند(پورابراهیم، 1385).
4) تعیین تکلیف به عنوان یک جزء ضروری در REBT در فرآیند گروهی بیش تر اثربخش است تا درمان فردی(پورابراهیم، 1385).
5) گروه یک محیط اجتماعی برای فعالیت هایی نظیر نقش بازی کردن، جرأت ورزی، تمرین رفتار، الگوسازی و تمرینات خطرجویی است(پورابراهیم، 1385).
6) گروه به عنوان آزمایشگاهی است که رفتار در عمل را نشان می دهد(پورابراهیم، 1385)
7) مراجعان REBT اغلب تکمیل کردن فرم گزارش تکلیف را سؤال می نمایند. موقعیت گروهی شرایطی را فراهم می سازد که اعضای گروه از یکدیگر کمک بگیرند و این امر باعث مؤثر واقع شدن تکلیف می شود(پورابراهیم، 1385).
8) اعضای گروه یاد می گیرند که چون مشکلات آن ها غیر عادی نیست، خود را برای آن ها(مشکلات) محکوم ننمایند(پورابراهیم، 1385).
9) به واسطه بازخورد گرفتن از اعضای دیگر گروه، افراد خود را آن گونه می بینند که دیگران می بینند، بنابراین به صورت روشن به رفتارهایی که ممکن است تغییر داده شود توجه می نمایند(پورابراهیم، 1385).
10) وقتی تفکر معیوبی مطرح می شود سایر اعضا و رهبر گروه فوراً آن را به شخص گوشزد می نمایند و وی می تواند آن را تصحیح نماید(پورابراهیم، 1385).
11) با مشاهده دیگران، اعضای گروه می توانند ببینند که درمان می تواند مؤثر باشد و آن ها قادرند تغییر کنند و می توانند در جهت کمک به خودشان گام بردارند و این که درمان موفق به سختی ارائه می شود و نیازمند کاری پیگیرانه است(پورابراهیم، 1385).
12) در گروه مراجعان با طیف وسیعی از راه حل های ممکن درمان فردی به طور یک جا مواجه می شوند(پورابراهیم، 1385).
13) مشکلاتی هم چون حالتی شرم آور داشتن، فی النفسه جنبه درمانی دارد. افشاء خود، باعث می شود فرد از عمل خود ترس نداشته باشد و انتقاد از خود را فاجعه آمیز نداند(پورابراهیم، 1385).
14) از آن جهت که درمان عقلانی- عاطفی- رفتاری جنبه آموزشی دارد، بحث راهبردهای حل مشکلات را شامل می شود. بنابراین اقتصادی تر و عملی تر از جلسات مشاوره فردی انجام می شود(پورابراهیم، 1385).
15) مدت جلسات گروهی، زمان کافی برای تغییر عقاید خود مغلوب سازی را فراهم می سازد(پورابراهیم، 1385).
16) گروه برای کسانی که به شدت در ارتباط با الگوهای کهنه ناکارآمد گرفتار هستند، سودمند است(پورابراهیم، 1385).
2-2-2 مفهوم روش عقلانی- عاطفی- رفتاری REBT))
2-2-2-1 رویکرد عقلانی- عاطفی- رفتاری:
روش منطقی- عاطفی- رفتاری(REBT) یک تئوری شخصیت و شیوه ای برای مشاوره و روان درمانی است که به وسیله آلبرت الیس در سال 1955 تأسیس شد. بر طبق این نظریه، اگر نتیجه یا عارضه و رفتاری با بار عاطفی فوق العاده ای که دارد به دنبال حادثه محرکی بیاید، چنین به نظر می رسد که آن حادثه محرک، باعث این نتیجه شده است. در صورتی که واقعاً چنین نیست، عوارض و نتایج عاطفی عمدتاً به وسیله سیستم عقیدتی (B) ایجاد می شود. بنابراین وقتی عارضه نامطلوبی مانند اضطراب برای مراجع اتفاق می افتد به سرعت می توان ردپای آن را در عقاید غیر منطقی او جست و جو کرد. در این صورت اگر این عقاید غیر منطقی با برخوردی منطقی، مورد بحث و بررسی(D) قرار گیرد و تصحیح گردد عوارض آشفتگی و اضطراب از بین می رود و از اتفاق افتادن مجدد آن جلوگیری می شود(احمدی، 1387). این تئوری با رفتارگرایان سنتی، که معتقد بودند محرک (S) باعث پاسخ (R) می شود، مخالف است و اعتقاد دارد که نظر و برداشت آدمی بین محرک و پاسخ، قرار می گیرد و فرد از محرک تعبیر خاصی می کند. بنابراین پاسخ هایی که انسان می دهد، به شدت تحت تأثیر نظریات و عقاید او قرار دارد و رابطه به صورت(A-B-C) در می آید. در این رابطه (A) عوامل تحریک کننده یا رویدادی فعال کننده است که می تواند پیامدهای رفتاری و عاطفی داشته باشد در این مدل الیس این پیامد ها را معلول A نمی داند بلکه آن ها را معلول B می داند(شیرافکن،1385)، (B)همان عقاید و نظریات است که شامل نظام باورهای فرد در مورد آن رویداد می باشد. در صورتی که باور فرد در مورد A منفی باشد، آن گاه پیامدهای رفتاری و عاطفی وی نیز منفی خواهد بود و (C) همان عواقب و پاسخ هاست که شامل پیامدهای رفتاری و عاطفی است. نقش درمانگر در جلسه درمان مباحثه(D) در مورد عقاید و باورهای نامعقول(IB ) می باشد. درمانگر در این رویکرد از فنون شناختی، عاطفی و رفتاری نیز استفاده می کند(شیرافکن، 1385). تئوری REBT معتقد است که فرد، از نظر زیستی، استعداد فوق العاده ای برای انتخاب و استفاده درست از زندگی دارد و نیز مستعد برای ناهماهنگی و تلقین پذیری است.انسان دارای توان مشاهده کردن و تعقل است و در ذهن خود می تواند تجربیات خویش را سازمان دهد و بر محدودیت ها غلبه کند. هم چنین او میل باطنی و سهل الوصولی نسبت به انکار واقعیت و استفاده غلط از عقل خود دارد و به صورت غیر قابل قبولی افکار موهومی را در ذهن خود می آفریند و سلامت و شادابی خود را از بین می برد. فرد با قبول نکردن واقعیت، و جذب شدن در افکار غیر منطقی و موهوم به عوارض عاطفی نسبتاً شدیدی دچار می شود که آن را” اختلال عاطفی” می نامند(احمدی، 1386). به بیان ساده تر اگر محرک زیان آوری در زندگی فرد، در نقطه A (واقعه محرک) اتفاق بیفتد، معمولاً او این نقطه را به صورت عینی می بیند و به صورت منطقی (RB) نتیجه می گیرد که این واقعه تأسف آور است و آرزو می کند که این واقعه برطرف شود و در نقطه(C ) یعنی عواقب و نتایج به درستی احساس اندوه، تأسف و رنجیدگی می کند. این احساس اندوه و رنجیدگی به او کمک می کند تا برای رو به رویی با آن واقعه محرک و زیان آور کاری بکند. علی رغم آن واقعه ناخوشایند از توان منطقی خود استفاده می کند و افکاری از قبیل، ” از آن واقعه ناراحتم و چه می توانم برای تغییر آن انجام دهم ” و احساساتی مانند اندوه و رنجیدگی خواهد داشت. سپس به تنظیم مجدد موقعیت می پردازد و راه مقابله با آن را می یابد و خود را با آن سازگار می کند(احمدی، 1386).
انسان همیشه به صورت منطقی با حوادث و وقایع برخورد نمی کند و غالباً در هنگام اتفاق وقایع محرک و زیان بار، آن ها را غیر قابل تحمل می داند، و با عقاید غیر منطقی (IB) نتیجه می گیرد که آن وقایع وحشتناک، ناگوار و مصیبت بار هستند و نباید اتفاق می افتادند و نمی تواند با آن ها رو به رو شود. آن گاه در نقطه(C) یعنی عواقب و نتایج به صورت نادرستی احساس گناه، اضطراب، افسردگی، خشم و بی ارزشی می کند. این احساسات نامناسب، جلوی کار سازنده او را برای رو به رو شدن با آن وقایع محرک می گیرد و فرد احساس ناتوانی می کند و خود را برای این ناتوانی محکوم می کند و درماندگی بیش تری را تجربه می کند. این احساس درماندگی باعث می شود که فرد، افکاری غیر منطقی از قبیل: چه قدر این واقعه وحشتناک است و من در این باره هیچ کاری نمی توانم بکنم. و هم چنین ممکن است احساسات نامناسبی مانند تنفر از خود و دیگران داشته باشد و از زندگی خود لذت نبرد. تئوری منطقی- عاطفی- رفتاری معتقد است که مشکلات عاطفی از افکار موهوم، غیر منطقی و غیر معتبر ناشی می شود. اگر این افکار مجدداً بررسی شود و به شدت و با اصرار مورد تردید و بحث قرار گیرد و به جای آن افکار واقع بینانه و منطقی قرار گیرد، از بین می رود. بر طبق این نظریه، دلیل این که مراجع در برابر محرک های زیان بار(A) عکس العمل عاطفی شدیدی(C) بروز می دهد، این است که عقاید جزمی، خشک، غیر منطقی و غیر معتبر (IB) درباره این محرک های زیان بار دارد(احمدی، 1386).
مراجع در زمینه تجربیات گذشته خود به بصیرت و آگاهی هایی نیاز دارد. این بصیرت ها عبارتند از:
بصیرت اول: رفتار خود-تخریبی مراجع گرچه با علل قبلی و تجربیات گذشته مرتبط است، ولی علت اصلی ناراحتی عاطفی فعلی عقاید غیر منطقی او است و وقایع گذشته علت اصلی نیست.
بصیرت دوم: مراجع با وجود این که در گذشته از نظر عاطفی آشفته و مضطرب شده است، ولی اضطراب فعلی او به این دلیل است که همان عقاید موهوم و غیر منطقی قبلی را به خود تلقین می کند.
بصیرت سوم: چون گرایش مراجع به افکار غیر منطقی باعث اختلال عاطفی او شده است و چون ادامه این گرایش باعث گسترش افکار موهوم گردیده است، جز با تلاش و تمرین سخت با روش دیگری نمی توان این عقاید غیر منطقی را تصحیح کرد. عقاید غیر منطقی، که زیربنای اختلال عاطفی است عبارتند از:
1) برای انسان ضرورت کامل دارد که مورد علاقه و تأیید تقریباً هر فرد با اهمیتی در جامعه خود قرار گیرد.
2) اگر قرار باشد که فرد خود را با ارزش بداند باید کاملاً آدمی وارد به کار، با کفایت و در تمام جنبه های زندگی موفق باشد.
3) افراد معینی بد، تبهکار و شرورند و باید برای شرارت خود سرزنش شده و تنبیه شوند.
4) اگر موضوع ها به صورتی که شخص خیلی دوست دارد نباشد، امری دردناک و نوعی فاجعه است.
5) بدبختی انسان دلیل خارجی دارد و انسان هیچ توانایی برای کنترل غم ها و اضطراب خود ندارد.
6) اگر چیزی خطرناک است یا ممکن است خطرناک یا ترس آور باشد، شخص باید خیلی دلواپس امکان اتفاق آن باشد.
7) فرار از مشکلات زندگی و از قبول مسؤولیت، آسان تر از روبه رو شدن با آن هاست.
8) شخص باید وابسته به دیگران باشد و نیاز دارد که به شخصی قوی تر از خود تکیه کند.
9) زندگی گذشته فرد عامل تعیین کننده مهمی برای رفتار فعلی اوست و چون برخی از وقایع یک بار بر زندگی فرد تأثیر داشته است تا بی نهایت تأثیر خواهد داشت.
10) شخص باید برای مشکلات و آشفتگی های سایر افراد کاملاً ناراحت شود.
11) برای مشکلات انسانی همواره راه حلی درست، دقیق و کامل وجود دارد و اگر راه حل درست یافت نشود فاجعه است.
12) شخص می تواند دیوانه شود.
13) جهان باید منصفانه، عادلانه و بی طرف باشد.
14) زندگی فرد باید آسان، راحت و بدون دردسر باشد.
15) فرد می تواند به شادکامی و موفقیت با متعهد نبودن، خود خواه بودن، مطیع بودن و واکنش پذیر بودن برسد( احمدی،1386).
این عقاید غیر منطقی، به علت بیش از حد فرا گرفته شدن، مانند مجموعه ای از عادات در فرد درآمده و خود به خودی و غیر اختیاری شده است. برای برخورد با عقاید غیر منطقی، ابتدا باید آن ها را بررسی نمود و مشاهده کرد که ” آیا مراجع به درستی موقعیت را تعبیر و تفسیر می کند؟ “
مراجع برای تغییر دادن جملات درونی و افکار خود، نیاز به آموزش دارد. مشاور به مراجع یاد می دهد که وقتی احساس ناراحتی و اضطراب می کند، مکث کند و بکوشد تا افکار خود را روشن سازد. هر فکری را که در آن اجبار یعنی” باید و لازم” است، مشخص نماید و بکوشد تا به جای آن افکار منطقی بگذارد، مثلاً به جای باید موفق شوم، ” بهتر است موفق شوم ” را بگذارد. مشاور به مراجع یاد می دهد که جملات درونی و قضایای ذهنی اگر غیر منطقی باشد منبع اختلالات عاطفی است. مشاور سعی می کند تا افکار غیر منطقی مراجع را به صورت زیر اصلاح کند(احمدی، 1386).
1- افکار غیر منطقی مراجع را قویاً به قسمت آگاهی او می آورد و او را متوجه آن ها می نماید.
2– به مراجع نشان می دهد که چگونه این افکار غیر منطقی باعث ناراحتی عاطفی او شده است.
3 – روشن می نماید که غیر منطقی بودن جملات درونی دقیقاً در چه مواردی است.
4 – به او می آموزد که چگونه مجدداً فکر کند و این جملات غیر منطقی را دوباره سازی کند و آن ها را به صورت افکار منطقی درآورد( احمدی،1386).
2-2-2-2 دیدگاه الیس درباره ماهیت انسان:
رفتاردرمانی عقلانی- هیجانی- رفتاری فرض را براین اساس قرار می دهد که انسان ها یک تمایل بیولوژیکی برای تفکر به شیوه غیر عقلانی و مخرب و در عین حال عقلانی و سالم دارند. بنابراین، حتی اگر آن ها یک گرایش ذاتی به سمت رشد و خودشکوفایی داشته باشند، همین انسان بودن می تواند به آسانی رشدشان را به وسیله غیرواقعی بودن، غیرمنطقی بودن یا انواع دیگری از تفکرات بدبینانه متوقف کند( درایدن ،2009؛ درایدن و الیس،2001؛ الیس؛ ورنون ، 2003). الیس و درایدن(1997)، نوشتند حتی افرادی که با عقلانی ترین شیوه تربیت شده اند نشانه هایی از تفکرات غیرعقلانی مهم را بروز می دهند و اغلب تفکرات غیرعقلانی جدیدی را بعد از این که تفکر قبلی را کنار گذاشتند انتخاب می کنند. با این وجود تئوریREBT، به طور واضحی تأکید می کند بر خلاف گرایش انسان ها به تفکر غیر عقلانی، آن ها این توانایی را دارند که افکار، احساسات و رفتارهای رشد دهنده را در خود به وجود آورند و برای بهتر شدن حالشان، انگیزه لازم را برای تغییر این افکار داشته باشند(الیس، 2001؛ درایدن، 2009؛ ورنون، 2003).
الیس(1987)، برای اثبات مبنای فیزیولوژی تفکرات غیرمنطقی دلایل متعددی به شرح زیر بیان می دارد:
1) در همه انسان ها تفکرات غیرمنطقی با شدت و ضعف دیده می شود.
2) مطالعات و بررسی های مردم شناسی و تاریخی نشان می دهد همه باورهای غیرمنطقی در همه فرهنگ ها، اجتماعات و گروه های مختلف به شکل اجبار، الزام وجود دارد.
3) تفکرات غیرمنطقی هم توسط افراد باهوش پایین، آشفته و هم افراد باهوش بالا و تحصیل کرده و روشن فکر که نسبتاً آشفته نیستند نیز دنبال می شود. هنگامی که فردی به طور آشکار و با توانایی کافی از برخی تفکرات غیرمنطقی صرف نظر می کند، تمایل شدیدی به انتخاب تفکرات غیرمنطقی دیگری دارد.
4) با توجه به شواهد موجود، انسان اغلب رفتار آسیب زا را آسان تر از رفتار غیر آسیب زا یاد می گیرد مثلاً انسان به آسانی پرخوری می کند یا سیگار می کشد، اما در برابر راهنمایی والدین مقاومت می کند.
5) آگاهی و شناخت از تفکرات غیرمنطقی اثر کمی در تغییر آن ها دارد( برای مثال همه می دانند که با غصه خوردن و ناراحت شدن کاری حل نمی شود، اما اگر اتفاق یا حادثه بدی رخ دهد دائماً غصه می خورند).
6) اغلب اوقات انسان غلبه بر تفکرات غیرمنطقی را بسیار غیرممکن و مشکل می داند اما منظور از این که رفتار و عواطف غیرمنطقی اساسی فیزیولوژیک دارند، به این معنی نیست که غریزی و اکتسابی هستند و به هیچ وجه نتوان درآن ها تغییری ایجاد کرد و یا اگر تغییر در آن ها ایجاد گردد، انسان خواهد مرد و یا این که بدبخت و بیچاره خواهد شد(مؤمن زاده،1384).
الیس فرد را در مرکز عالم قرار می دهد و او را مسؤول اعمال و احساسات خویش می داند. او معتقد است که فرد می تواند میان آن چه که از محیط می گیرد و بازده عاطفی خویش مداخله کند. بنابراین، انسان موجودی تلقی می شود که کنترل قابل ملاحظه ای بر افکار، احساسات و اعمال خود دارد. الیس معتقد است که انسان ها طبیعتاً برای انسان های دیگر یار و یاورند و بدان ها عشق می ورزند، مشروط بر آن که درون تفکر غیرعقلانی خود گرفتار نشوند؛ چرا که این نوع تفکر به تنفر از خویش و رفتار مخرب نفس منجر می شود و سرانجام، با تنفر از دیگران خاتمه می یابد و علاقه اجتماعی او را مختل می کند( پاپن ، 1974؛ کریسنی ، 1973؛ شفیع آبادی و ناصری، 1384). به طور کلی الیس در زمینه ماهیت انسان نظری شبیه به پیروان مکتب اصالت وجود دارد. با آن ها در زمینه آزادی انسان و توانایی وی برای تعریف و توجیه کردن خود و ظهور فردیت خویش و ارتباط با دیگران داشتن هم عقیده است. به نظر الیس تجربه فردی هر انسانی بالاترین ارزش و اهمیت را در زندگی او دارد، انسان باید در زمان حال زندگی کند و در سایه فعالیت، خود را ارتقاء دهد. انسان موجودی انتخاب گر است. هم چنین معتقد است انسان تحت تأثیر سیستم ها و فلسفه های خویش قرار می گیرد و نسبت به آن ها تعصب دارد. به عبارتی الیس انسان ها را موجوداتی تلقین پذیر، آسیب پذیر، تأثیر پذیر و فریب خور تلقی می کند. الیس فرد را مرکز عالم قرار می دهد و او را مسؤول اعمال و احساسات خویش می داند و معتقد است که فرد می تواند میان آن چه از محیط می گیرد و بازده عاطفی خویش مداخله کند. الیس معتقد است انسان ها طبیعتاً یار و یاور انسان های دیگرند و به آن ها عشق می ورزند مشروط بر آن که در دام تفکر غیر عقلانی خود گرفتار نشوند(شفیع آبادی و همکاران، 1384). بر طبق دیدگاه الیس، انسان بر آن چه اتفاق می افتد یا واقعاً وجود دارد کنترل کمی دارد، اما حق انتخاب داشته و بر آن چه می بیند و آن چه عکس العمل نشان می دهد کنترل دارد. انسان ها اگر با دیگران بر طبق عقاید منطقی پاسخ دهند نه خوب هستند و نه بد و اگر با عقاید غیرمنطقی واکنش نشان دهند خودشان و مردم را زیان بار و مهیب و ترسناک می بینند(تامپسون ، 1995). نهایتاً الیس بیان می دارد که انسان ها بر خلاف حیوانات گفت و گوهای عاقلانه و غیر عاقلانه زیادی با خودشان دارند. یعنی اعتقادات، نگرش ها، عقاید و فلسفه های آنان تا حد زیادی (اما نه به طور کامل) به شکل گفت و گوهای درونی خویش، هیجانات و رفتارهای مخرب نشان داده می شود(الیس، 2003، ترجمه فیروزبخت،1387) الیس معتقد است هدف اصلی زندگی برای اغلب انسان ها بقاء و زندگی نسبتاً سعادتمند( بدون درد) است و اهداف دیگری نیز می توانند انتخاب شوند اما انسان از نظر بیولوژیکی تمایل به بقا و سعادت دارد(شیلینگ، 2003، ترجمه آرین، 1385).
2-2-2-3 اصول شش گانه نظریه الیس:
والن دی گیوپس درایدن (1992)، اصول شش گانه نظریه الیس را این گونه مطرح می نماید:
1- اصل بنیادی نظریه عقلانی- عاطفی ـ رفتاری، این است که شناخت، مهم ترین عامل تعیین کننده هیجانات انسان است. به بیان ساده باید گفت: «ما آنچه را که تفکر می کنیم احساس می نماییم» رویدادها و سایر افراد، منشأ و عامل احساس خوب یا بد در ما نیستند. بلکه خود ما مولد این احساسات به طور روان شناختی هستیم(استادی، 1384).
2- دومین اصل، بر این عقیده است که تفکر بدکنشی عامل مهم و اساسی درماندگی هیجانی است . حالات هیجانی بدکنشی و جنبه های گوناگون آسیب شناختی روانی، همگی از فرایندهای تفکر بدکنش نشأت می گیرند که معمولاً با این اصطلاحات قابل توصیف می باشند: ساده نمایی بیش از حد، تعمیم دهی افراطی، بی منطقی، فرض های نامعتبر و مطلق گرایی(استادی، 1384).
3- با توجه به مفهوم بنیادی نظریه عقلانی ـ عاطفی که معتقد است، ما آن چه را که تفکر می نماییم احساس می کنیم لذا برای حل مشکلات هیجانی و رفع آن ها ما از تجربه و تحلیل افکارمان آغاز می نماییم. اگر درماندگی در نتیجه محصول تفکر غیرعقلانی است، به طور بالینی این رویکرد، اغلب تنها (یا حداقل کاربردی ترین) جنبه تجربی هیجانی است که ما قادریم مراجع را به تغییر ترغیب و وادار نماییم(استادی، 1384).
4- عوامل چند گانه، در برگیرنده تأثیرات محیطی و وراثتی است. در آسیب شناسی روانی و تفکر غیرمنطقی به عنوان پیشامدهای سبب شناسی مطرح است. الیس بارها خاطرنشان ساخته است که به نظر می رسد، ما انسان ها از زمینه فکری و طبیعی در تفکر به شکل غیرمنطقی برخورداریم(استادی، 1384).
5- نظیر بسیاری از نظریه های روان شناسی معاصر، نظریه عقلانی ـ عاطفی ـ رفتاری به جای تأکید برگذشته و تأثیرات تاریخچه ای بر روی رفتار، به حال توجه دارد. بنابراین ایده ی دیگر نظریه عقلانی ـ عاطفی ـ رفتاری این است که، اگرچه شرایط محیطی و وراثتی در کسب و ابتلا نشانه های آسیب شناختی حائز اهمیت است. اما این شرایط در درک تداوم آن ها محور اولیه محسوب نمی شود، افراد، زمانی در حالت پریشانی و آشفتگی ابقاء می شوند که حالت فرد، تلقین گری را تداوم بخشد. بنابراین اگر افراد، یک ارزیابی مجدد از ریشه و منشأ افکار خود در حال داشته باشند، مطمئناً عملکرد جاری آن ها کاملاً فرق خواهد کرد(استادی، 1384).
6- با وجود سایر اصول نظریه عقلانی ـ عاطفی ـ رفتاری که منعکس کننده این واقعیت است که باورها قابل تغییر می باشند، باید متذکر شد قطعاً چنین تغییری الزاماً به سادگی رخ نخواهد داد. تغییر در باورهای غیر منطقی با برخورد فعال وکوشش های مداوم در جهت بازشناسی، چالش و تجدیدنظر در افکار حاصل خواهد شد که نتیجه این فرآیند، کاهش درماندگی هیجانی خواهد بود(استادی، 1384).
2-2-2-4 اصول سیزده گانه به مثابه معیارهایی برای سلامت روان شناختی:
2-2-2-4-1 رغبت فردی:
افرادی که از نظر هیجانی سالم می باشند، بر اساس آن چه که الیس به عنوان «رغبت خودآگاه یافته» می نامد، عمل می نمایند. بدین معنی که این گونه افراد تمایل دارند، رغبت ها و اهداف خودشان را در اکثر اوقات، بر اهداف و رغبت های سایرین، به ویژه افراد نزدیک و مهم مقدم دارند و آن ها در مرتبه بعدی قرار گیرند. البته، گاهی اوقات نیز ممکن است، افراد اهداف و رغبت های دیگران را بر خود مقدم بدارند، به ویژه زمانی که رفاه وشادی دیگران بر ایشان مهم باشد(خانجانی، 1383).
2-2-2-4-2 رغبت اجتماعی:
معرف این است که، انسان موجودی است، اجتماعی که به طور کلی مستعد زندگی در گروه می باشد و در جست وجوی همکاری با دیگران است. الیس مدعی است که افرادی که از نظر روان شناختی سالم می باشند؛ به یک فلسفه رغبت اجتماعی معتقد می باشند، این بدان معنی است که این گونه افراد به طور معمول، شیوه عمل براساس اخلاقیات را انتخاب می نمایند، از حقوق دیگران حمایت می کنند و به بقاء جامعه کمک می نمایند و در ایجاد دنیایی که در آن افراد بتوانند زندگی سالم، شاد و راحتی داشته باشند، کمک می نمایند(خانجانی، 1383).
2-2-2-4-3 خود ـ تدبیری:
افرادی که از نظر روان شناختی سالم می باشند، تمایل را در جهت همکاری با سایرانسان ها از خود نشان می دهند. و این امر در توجه به رغبت اجتماعی نیز کمک خواهد نمود. به هر حال، این دسته از افراد، تمایل دارند مسؤولیتی را برای ایجاد اهداف شخصی معنی دار برای خود فرض نمایند و در جهت دستیابی به این اهداف کوشش نمایند(خانجانی، 1383).
2-2-2-4-4 تحمل:
بر اساس نظر الیس، افرادی که از درجه بالاتری از سلامت روانی برخوردارند در مواقعی که با شرایط یا رویدادهایی که با ارزش های اساسی، اهداف و توجیحاتشان در تعارض می باشد، مواجه می شوند، فلسفه تحمل را به کار می گیرند. این بدان معنی است که این دسته از افراد زمانی که در شرایط دشوار و توأم با ناکامی قرار می گیرند، تحمل را به عنوان وسیله در جهت دستیابی به اهداف مطلوبشان در پیش می گیرند(خانجانی، 1383).
2-2-2-4-5 انعطاف پذیری:
این ملاک، به تمایلات افرادی که از نظر روانشناختی سالمند و تفکراتشان انعطاف پذیر، قابل تغییر، بی تعصب و نگرششان نسبت به سایرین، براساس همزیستی است اشاره دارد. این دسته از افراد، معتقدند، خود ویرانگری به طور بالقوه برای خود و دیگران قواعد خشک و غیرقابل تغییری را به همراه خواهد داشت و در نتیجه، قواعد خشک، احتمالاً آن ها را به سوی رفتار توأم با اختلال و آشفتگی هدایت خواهد نمود(خانجانی، 1383).
2-2-2-4-6 پذیرش عدم اطمینان:
برپایه نظریه الیس، افرادی که از نظر روانشناختی سالمند، واقعیت زندگی شان را در یک دنیای تصادف و احتمال باز شناخته و می پذیرند. آن ها می دانند که مسلمات تغییر ناپذیر ومطلق وجود ندارد و احتمالاً وجود نخواهد داشت. آن ها قادرند، به جهان بنگرند که (وجود) ممکن است، هیجان انگیز و جالب باشد و هرگز مجبور نیستند که آن را وحشتناک تلقی نمایند(خانجانی، 1383).
2-2-2-4-7 تعهد نسبت به حرفه خلاق:
از نظر الیس افراد بهتر سازگار یافته، ارزش را در جذب شدن در پاره ای از علایق و فعالیت های خارج از خودشان می بینند. همان گونه که بیان گردید، آن ها اغلب حرفه خلاق و پاره ای از اشکال اشتغالات انسانی را برای خود فراهم می آورند. و از نظر آن ها این فعالیت ها بسیار مهم است. به طوری که ساختار بخش مناسبی از وجود روزمره اطرافشان را تشکیل می دهد(خانجانی، 1383).
2-2-2-4-8 تفکر عملی:
الیس معتقد است افرادی که به طور نسبی از آشفتگی های هیجانی فارغ اند، تمایل خواهند داشت، تفکراتشان عملی، منطقی و کاملاً عینی باشد. به همان گونه که می توان با افراد کاملاً آشفته مقایسه نمود. این گونه افراد قادرند، احساس عمیق داشته باشند و به طور عینی عمل نمایند. آن ها قادرند کنترل هیجانات و اعمالشان را به وسیله انعکاس مناسب آن انتخاب نمایند. بدین طریق این گونه افراد قادرند، پیامدهای هیجانات و اعمالشان را بر حسب درجه ای که در آن برای رسیدن به اهداف ارزش یافته شان سهیم می باشند، ارزیابی نمایند(خانجانی، 1383).
2-2-2-4-9 پذیرش خود:
افرادی که از نظر روانشناختی سالمند، قادر به درک حقیقت پیچیده انسان می باشند. آن ها می دانند که انسان دارای ویژگی های خوب وبد می باشد. بر خلاف افراد آشفته،آن ها از هر کوششی در جهت درجه بندی کلی ارزش ذاتی شان(چه مثبت وچه منفی) بر اساس ویژگی های شان خودداری می نمایند. در عوض، آن ها انتخاب می نمایند که خودشان را به طور غیر مشروط بپذیرند و سعی می نمایند تا لذت ببرند، تا این که خودشان را به اثبات برسانند(خانجانی، 1383).
2-2-2-4-10 خطر نمودن:
از نظر الیس، افرادی که از سلامت جسمانی برخوردارند، احساس مسئوولیت بیش تری را نسبت به خطر نمودن منطقی، به منظور حصول اهدافی که خودشان آن ها را انتخاب نموده اند، از خود نشان می دهند، در این معنی آن ها تمایل دارند به کارهای ماجراجویانه و احمقانه مبادرت ورزند(خانجانی، 1383).
2-2-2-4-11 لذت گرایی بلند ـ دامنه :
الیس، بررسی نمود، افرادی که از سلامت روانی برخوردارند، لذت گرا می باشند. در این معنی، آن ها به شیوه ای اقدام می نمایند تا بتوانند، حداکثر لذت و رضایت از زندگی را کسب نمایند، البته با توجه به زمان حال و آینده، آن ها تمایل را در جهت تحمل رنج در زمان حال، برای کسب منافع بیش تری از خود نشان می دهند. معمولاً این گونه افراد به زندگی بلند مدتی فکر می نمایند(خانجانی، 1383).
2-2-2-4-12 غیرـ آرمانگرایی (توجه به واقعیات):
افرادی که از نظر هیجانی سالم اند می پذیرند که جهان، سایر انسان ها و حتی خودشان کامل نمی باشند و این که شرایط احتمالاً هرگز به صورتی نخواهد شد که هرچیزی را که اراده نمایند به دست آورند. و از هر چیز ناخوشایندی اجتناب نمایند، آن ها از کوشش های بی مورد و غیرواقعی برای کسب لذت های کامل و یا برای محو نمودن احساسات آشفته نظیر اضطراب، افسردگی، خشم امتناع می ورزند(خانجانی، 1383).
2-2-2-4-13 خود ـ مسئوولیتی برای آشفتگی خویش:
الیس، معتقد است که افراد سالم تمایل زیادی در جهت پذیرش درجات بیش تری از مسؤولیت، نسبت به آشفتگی های رفتاری و هیجانی خودشان دارند. آن ها به طور دفاعی، سرزنش، شرایط اجتماعی یا دیگران را برای مشکل خودشان انتخاب نمی کنند. و به احتمال زیاد، سعی ایشان بر این است که عملکرد روان شناختی شان را بهبود بخشند(خانجانی، 1383).
2-2-2-5 مدل A.B.C در نظریه الیس:
الیس برای توضیح مفاهیم مهم نظریه اش یک مدل مفهومی را به وجود آورد که اساس نظریه درمان عقلانی- هیجانی- رفتاری را این مدل(A-B-C) تشکیل می دهد( درایدن ،2009؛ الیس،2001؛ الیس و مک کلارن ، 1998؛ ورنون ، 2003). انسان ها هدف هایی دارند که رویدادهای فعال کننده(A ها) یا از آن حمایت می کنند و یا مانع رسیدن به اهداف می شوند. سپس هشیارانه یا ناهشیارانه با نظام اعتقادی(B) خویش واکنش نشان می دهند. انسان ها پیامد هیجانی، یا رفتاری(C) رویداد فعال کننده را نیز تجربه می کنند. وقتی رویدادهای فعال کننده مطلوب هستند و از هدف های انسان حمایت می کنند، این نظام به خوبی کار می کند. ولی وقتی رویدادهای فعال کننده از هدف های انسان حمایت نمی کنند، احتمالاً در این نظام خلل ایجاد می شود.این خلل احتمالی برای نظام های اعتقادی خاصی پیش می آید که نامعقول یا مختل باشد. وقتی انسان ها معتقد باشند که باید همان اتفاقی بیفتد که آن ها می خواهند، اختلال هیجانی ایجاد می شود(شارف، 1996، ترجمه فیروزبخت، 1381).
اصولاً این نظریه تأکید می کند که وقایع فعال کننده(A) پیامدهای هیجانی و رفتاری(C) را به وجود نمی آورند. در حالی که این پیامدها به وقایع فعال کننده نسبت داده می شود، اما معلول نظام باورهای افراد می باشد. افراد ممکن است اهداف مشترکی داشته باشند اما همان اتفاق واحد را به شکل های متفاوتی احساس کرده و واکنش نشان می دهند که این تفاوت به شیوه تفکر آن ها نسبت داده می شود(ورنون، 2003). B همان باورهاست که ممکن است بر دو نوع منطقی و غیرمنطقی باشد. باورهای منطقی(rb) موجب پیشرفت فرد می شوند و به افراد برای رسیدن به اهدافشان کمک می کنند. نوع دوم باورها، باورهای غیرمنطقی هستند(ib) که موجب بروز احساسات نامناسب و رفتارهای نامؤثر می شوند. احساسات و رفتارهایی که نمی گذارند به خواسته هایمان برسیم(الیس و مک کلارن، 1998؛ ورنون، 2003). اگر فرد تابع و دست خوش افکار و عقاید غیرمنطقی باشد، با عواقب غیرمنطقی(ic) مواجه خواهد شد، که در این حالت او فردی است مضطرب و غیرعادی، که شخصیت ناسالمی دارد. درواقع وقتی حادثه نامطلوبی برای فرد اتفاق می افتد و او احساس اضطراب و تشویش می کند، تقریباً در نقطه B( نظام باورهایش) خود را به دو چیز کاملاً متفاوت و متضاد متقاعد می کند و یکی از آن ها را در پیش می گیرد که مسلماً همان افکار غیر عقلانی اوست(IC). مطالب گفته شده را می توان در نمودار زیر نشان داد:
RC Rb سلامت روانی یا شخصیت سالم
اختلال شخصیت Ib I

مطلب مشابه :  عزت نفس و ناکامی دانش‎آموزان

تأکید درمان روی بحث کردن باورهای غیر عقلانی است. مباحثه شامل زیر سؤال بردن وقایع و هیجانات مختلف، به خاطر از بین بردن باورهاب غیر عقلانی است(اوورهولسر ، 2003). به طور کلی سه نوع مباحثه(D) وجود دارد: کشف عقاید نامعقول، جداکردن عقاید معقول و نامعقول و زیر سؤال بردن عقاید نامعقول. پس از مباحثه، مراجعان به یک نتیجه جدید(E) می رسند. یعنی به یک فلسفه جدید و عاطفه ای در خور مشکل مورد نظر(شارف، 1996، ترجمه فیروزبخت، 1381). در دیدگاه درمان عقلانی- هیجانی- رفتاری علت اکثر مشکلات رفتاری و تعارض های بین فردی از جمله تعارض های زناشویی، مربوط به باورهای غیر منطقی فرد است(شفیع آبادی و همکاران، 1384، الیس، 2003؛ فرحبخش، 1383). الیس منشأ تعارض های زناشویی و ازدواج های ناموفق را باورهای غیر منطقی، بک علت اصلی تعارض ها را خطاهای شناختی مثل ذهن خوانی، بزرگ نمایی بیش از اندازه، دید تونلی، برچسب های کلی بر یکدیگر زدن، تفکر همه یا هیچ و استقرار انتخابی می داند(بک ،1999، ترجمه قراچه داغی، 1386).
در تئوری REBT، هر یک از این سه ریشه عمده بایدها، موجب اختلال هیجانی می شوند. ابتدا فرد دارای اختلال به شکل غیر عقلانی واقعیت را انکار می کند و می خواهد اوضاع به شکل دیگری باشد و سپس وقتی می بیند واقعیت همان است؛ وحشتناکی، تحمل پایین ناکامی و بی ارزشی را تجربه می کنند(زیگلر ، 2003).
2-2-2-6 عوامل بنیادی:
الیس به برخی عوامل دخیل در تحول شخصیت اشاره می کند( عوامل زیست شناختی و اجتماعی) که به درمانگر اجازه تغییر مورد نظر را نمی دهد. این عوامل شامل موارد زیر است:
2-2-2-6-1 عوامل زیست شناختی:
الیس معتقد است که انسان ذاتاً تمایلات بیولوژیکی برای تفکر و عمل به شیوه خاص دارد، که این شیوه ممکن است در جهت منطقی یا غیر منطقی باشد. او انسان را از نظر بیولوژیکی عمدتاً موجودی می داند که در جهت تخریب نفس گام برمی دارد و آمادگی ذاتی برای تفکر غیر منطقی را دارد(پاترسون ، 1985؛ کریسنی، 1973؛ شفیع آبادی و ناصری، 1384). الیس می گوید: ” ولی من هنوز هم به شدت تحت تأثیر این واقعیت هستم که انسان ها، گرایش زیست شناختی عجیبی به ناراحت کردن خودشان دارند. آن چه اوضاع را وخیم تر می کند این است که گرایش شدیدی هم به ادامه دادن ناهشیارانه و از روی عادت اختلالات روانی خود دارند و به هیچ وجه نمی خواهند از آن دست بکشند(شارف، 1996). در ضمن الیس معتقد است که برخی از اختلالات شدید روانی مثل اسکیزوفرنی، تا حدودی فطری و مبانی محکم زیست شناختی دارند(فیروز بخت، 1383).
2-2-2-6-2 عوامل اجتماعی:
الیس می پذیرد که انسان موجودی اجتماعی است و زندگی در اجتماع برای او لازم و ضروری است. وی معتقد است که انسان باید در اجتماع مطابق انتظارات خود و دیگران رفتار کند و بیش از حد، خود مدار نباشد ولی معتقد است که پافشاری بر نگرش دیگران نسبت به خود و جلوه دادن آن به صورت نیازی مبرم، حالتی مرضی و مخرب نفس است( کریسنی، 1973؛ الیس، 2000؛ شفیع آبادی و ناصری، 1384). طبق دیدگاه رفتار درمانی عقلانی- هیجانی، انسان هایی که احساس بد بودن یا بی ارزشی می کنند کسانی هستند که برای نظرات دیگران خیلی اهمیت قائلند. به نظر الیس، نهادهای اجتماعی مثل مدرسه و دین می توانند راه های مناسب برقراری ارتباط با دیگران را در قالب رسوم، شیوه ها، روابط جنسی و خانوادگی رواج دهند(شارف، 1996، ترجمه فیروزبخت، 1381).
2-2-2-7 درمان عقلانی- عاطفی- رفتاری:
درمان عقلانی- عاطفی- رفتاری یکی از مشهورترین و متداول ترین درمان شناختی است. این درمان فکر و به تبع آن رفتار و هیجان های انسان را اصلاح می کند. الیس می گوید: ” من کشف کردم که مردم تا حد زیادی با فکر خود، احساسات و اعمالشان را به منصه ظهور می رسانند. این موضوع را در متون برخی از فلاسفه یونان باستان خواندم و بین سال های 1942 تا 1955 آن را در تمام مراجعانم مشاهده کردم. من فهمیدم وقتی مراجعانم تفکر واقع بینانه، منطقی و آمیخته با ترجیح را دنبال می کردند، هیجان ها و رفتارهای مناسب و خودیار در آن ها پدید می آمد و وقتی تفکر غیرواقع بینانه، غیرمنطقی و جزمی می اندیشیدند، احساسات و اعمال نامناسبی در آن ها ظاهر می شد که مغایر منافع آن ها بود. در چند سالی که مشغول روانکاوی بودم نیز این را می دیدم. وقتی این قضیه برای من مسجل شد، روانکاوی را کنار گذاشتم و در سال 1955 درمان عقلانی- عاطفی- رفتاری را اجرا کردم و تعلیم دادم”(الیس، آبرامس و دنگلجی ،2005).
“الیس رویکردی را بنیان گذاشت که به نظر خودش بهتر و آسان تر از روانکاوی، تغییر درمان بخش ایجاد می کرد. رویکرد وی رویکردی شناختی است که جنبه های رفتاری و هیجانی مهمی دارد”(شارف،1996).
REBT به طور گسترده ای یک درمان رفتاری- شناختی محسوب می شود، نه تنها به خاطر این که بنیان گذار آن آلبرت الیس در مورد آن این گونه می اندیشد، بلکه بیش تر به دلیل آن که کارکرد کلی درمان های رفتاری- شناختی به طور مؤثری در آن دیده می شود. در حقیقت الیس دوران فعالیت خود را به عنوان یک درمانگر رفتاری شناختی آغاز نمود. او شدیداً به تفکر نادرست افراد علاقه مند بود و قادر بود تا الگو ها یا دسته بندی های مشخص در تفکر غیر منطقی مراجعه کنندگان را بیابد. REBT به مدت چند دهه براساس این الگو ها کار می کرد و هزاران درمانگر برای تشخیص دسته بندی های مختلف عقاید کارآمدتر آموزش می دیدند. سایر اشکال درمان رفتاری تدریجاً در دهه 1960 زیاد شدند. اگر چه هر کدام از آن ها تا حدی بر جنبه های مختلف رفتار و تفکر مراجعه کنندگان تأکید می کردند،REBT به طور فزاینده ای خود را از سایر درمان های مشابه متمایز نمود. یک تفاوت عمده REBT و سایر درمان های رفتاری- شناختی، نوع عقاید ناکارآمد می باشد که پزشکان بر آن تمرکز نمودند؛ اگر چه سایر اشکال تفکر غیر عادی هم چنان مهم و جهت تغییر ارزشمند محسوب می شد تا این الزام ها را بیابند و آن ها را با اولویت هایی که به عنوان راه حلی درست مشاهده شده جایگزین سازند. درمان های شناختی- رفتاری با REBT شروع شد و سپس توسط درمان شناختی بک و درمان شناختی- رفتاری مایکنبام دنبال شد(صفایی، 1386).
امروزه سنت شناختی- رفتاری در درمان جای سنت روانکاوی را گرفته است و حتی بسیاری از روانکاوان نیز روش های درمان شناختی- رفتاری را به کار می برند( صفایی، 1386). بک و الیس هر دو به عنوان روانکاو آموزش دیدند، اما تلاش کردند که فرآیند تحلیل روانی را کوتاه کنند و با استفاده از میانبر مستقیماً به سراغ افکار بروند و مستقیماً آن ها را تغییر دهند. از همان ابتدا هر دوی آن ها افکار غلط را علت اصلی آسیب های روانی می دانستند. این افکار غلط در نظریه بک به عنوان شناخت های کژکار و در نظریه الیس با عنوان عقاید ناکارآمد تعریف شدند(حسنی، محزونی نجف آبادی و لطفی کاشانی، 1390).
در سبب شناسی اختلالات روانی میان REBT و CBT اشتراکات زیادی وجود دارد. هر دو تفکر سودار را علت اصلی اختلالات هیجانی می دانند و معتقدند که اکثر مردم این تفکر سودار را دارند، اما تنها کسانی دچار مشکل می شوند که به این تفکرات بیش از حد بها داده، به اصطلاح به آن ها می چسبند، اما تفاوت هایی نیز میان این دو دیدگاه وجود دارد. برای مثال بک می گوید: تفکر سودار به خودی خود به افسردگی منجر می شود، اما الیس می گوید: تفکر سودار باید با الزام (یک عقیده ناکارآمد) همراه شود. در درمان اختلالات روانی نیز میان REBT و CBT اشتراکات زیادی وجود دارد، چون هر دو علت بیماری روانی را افکار غلط می دانند، لذا عنصر اصلی درمان در هر دوی آن ها عبارت است از” باز ارزیابی شناختی”، به چالش کشیدن شناخت ها، افکار و باورهای غلط بیمار(حسنی و همکاران، 1390). تفاوت های ظریفی نیز در باز ارزیابی شناختی میان آن دو وجود دارد که الیس سه مورد از مهم ترین آن ها را بیان می کند:
1- CBT به شناساندن افکار خودکار به مراجع اکتفا می کند، اما REBT به مراجع می فهماند که این افکار خودکار از عقاید ناکارآمد نشأت گرفته اند.
2- CBT به مراجعان مهارت هایی برای شناساندن افکار خودکار و باورهای غیرمنطقی شان می آموزد، اما REBT علاوه بر این، مهارت هایی برای مقابله با این افکار و باورها نیز به مراجع یاد می دهد.
3- CBT باورهای بیمار را با کلمات خود بیمار بیان می کند. REBT نیز این کار را می کند، اما وقتی بیمار برای این کار مشکل داشته باشد، اهداف ناکارآمدی را که در پشت کلماتش هست، به او نشان می دهد( موسوی، 1388). REBT ویژگی هایی دارد که مختص خود آن است و در سایر درمان های شناختی- رفتاری دیده نمی شود:
3-1 سنت گرایی پست مدرن که می گوید هیچ شیوه مطلقی برای تعیین واقعیت وجود ندارد. واقعیت تا حد زیادی ساخته ذهن ماست و لذا هر فرد جهان خود را دارد.
3-2 در الگوی ABC، A فقط نماینده یک رویداد بیرونی نیست، بلکه می تواند یک رویداد شناختی، هیجانی یا رفتاری درونی باشد؛ مثلاً اگر هم هیچ گونه رویداد بدی در بیرون اتفاق نیفتاده باشد، یک فرد بد می تواند نقش A را بازی کرده، فرد را ناراحت کند. C نیز فقط یک هیجان نیست، بلکه می تواند شناختی(افکار بد) و رفتاری(افت عملکرد) هم باشد.
3-3 توجه به آسیب فرا هیجانی : برای مثال خشم یک آسیب هیجانی است، اما اگر فرد پس از فروکش کردن خشم از خشم خود احساس شرم کند، این شرم یک آسیب فرا هیجانی است.
3-4 انعطاف پذیری ، هسته سلامت روانی و تحجر ، هسته بیماری روانی است(احمدی، 1387).
در عین حال الیس معتقد است که الگوی درمانی وی با الگوهای درمانی دیگر متفاوت است، الیس در این باره می گوید: درمان عقلانی- عاطفی- رفتاری نه پیرو الگوی پزشکی است که ریشه مشکلات هیجانی افراد را تحت عنوان بیماری بررسی می کند و راه درمان و معالجه آن را در اشخاص دیگری می داند که مقتدرانه روش اصلاح و حل مشکلات را به مردم یاد می دهد و نه پیرو الگوی شرطی سازی است که مشکلات و وقایع اوایل زندگی را سبب ایجاد اختلال می داند و از طریق درمانگری که همانند والدین مراجعین عمل می کند آنان را به نحوی وادار کند تا الگوهای رفتاری جدیدی را پی بگیرند تا وقایع اولیه را مجدداً بسازند یا شرطی کنند. درمان عقلانی- عاطفی- رفتاری از یک الگوی انسان گرایانه و تربیتی پیروی می کند که معتقد است انسان ها حتی در ابتدای زندگیشان حق انتخاب های زیادی دارند و بخش اعظمی از شرطی شدن های آن ها در واقع یک نوع خود شرطی سازی است، درمانگر، معلم یا حتی کتاب می تواند به آن ها کمک کند تا راه حل های دیگری را هم ببینند و به این ترتیب خودشان را مجدداً آموزش دهند و مشکلات عاطفی خود را برطرف نمایند. درمان عقلانی- عاطفی- رفتاری از همان ابتدا از روش های درمان فردی و یا گروهی استفاده کرده است. هم چنین از کارگاه های بزرگ، سخنرانی، سمینار، نمایش درمانی برای عموم مردم، ضبط گفت گو، فیلم، داستان، کتاب، جزوات و سایر رسانه ها برای آموزش این نکته استفاده کرده است که نشان دهد انسان ها متأسفانه چه طور خود را ناراحت می کنند و چه طور می توانند به خود کمک نمایند(الیس،2003، ترجمه فیروزبخت، 1387).
به طور کلی الیس می گوید: “ما در درمان عقلانی- هیجانی به شما کمک خواهیم کرد تا بین تفکر عاقلانه وغیر عاقلانه تفاوت قائل شوید. افکار عاقلانه معمولاً به هیجان های مناسب و افکار غیر عاقلانه به هیجان های نامناسب منجر می شوند. منظور از تفکر عاقلانه، آن نوع تفکری است که: 1- بقای فرد را حفظ کند؛ 2- اهداف یا ارزش های فرد را برای یک زندگی لذت بخش، خوشایند یا ارزشمند برآورده سازد. درمان عقلانی- هیجانی به شما کمک می کند تا با دست کشیدن از ارزیابی خودتان به خاطر داشتن یا نداشتن فلان احساس بتوانید با آن احساس، تماس داشته باشید و شدت آن را حس کنید. شما با فلسفه های عاقلانه ای که بر می گزینید، ابتدا خود و احساسات خود (حتی احساسات ناخوشایندی مثل افسردگی و نفرت) را می پذیرید. سپس به آن ها علاقه مند می شوید و درباره آن ها کنجکاوی می کنید؛ مثلاً به خودتان خواهید گفت: خیلی جالب است(به جای آن که بگویید خیلی افتضاح است) که فرد هوشمندی مثل من این قدر احمقانه و منفی رفتار می کند! و به این ترتیب در خواهید یافت که این شما هستید که احساسات مخرب خود را خلق می کنید و اگر واقعاً بخواهید، می توانید آن ها را تغییر دهید. هم چنین می توانید بین احساسات مناسب و کامروا کننده و احساسات نامناسب مضر خود، تمایز قائل شوید و تفاوت احساسات سالم و احساسات نامناسبی را که جایگزین آن ها کرده اید و از آن ها واهمه دارید ببینید و سرانجام می توانید بین مأیوس شدن بر اثر رفتارهای دیگران و ابراز این احساس یا بین عصبانی شدن از اعمال و رفتار دیگران و دستور دادن به آن ها برای تغییر رفتارشان تفاوت قائل شوید. به عبارت دیگر، تفکر عقلانی- هیجانی به شما کمک خواهد کرد تا احساسات خود را به طور کامل تر و آزادانه تری مشاهده کنید و وجود آن ها را بپذیرید و آن ها را جزیی از خودتان بدانید و ببینید آیا مناسب اند یا خیر و بالاخره، احساس مورد نظرتان را داشته باشید و از زندگی بهره بیش تری ببرید” (الیس،2003، ترجمه فیروزبخت،1387). در نظریه REBT این که رویدادهای بیرونی ما را دچار اختلال کنند یا نکنند، به عقاید ما بستگی دارد. عقاید، بخش مهمی از نظام شناختی ما هستند که کار آن ها ارزشیابی رویدادهای بیرونی است. بر حسب این که این ارزشیابی چگونه صورت می گیرد، دو نوع عقیده وجود دارد: کارآمد و ناکارآمد. عقاید کارآمد براساس سه ملاک منطقی، تجربی و کارکردی، رویدادهای بیرونی را درست ارزشیابی می کنند. لذا عقاید کارآمد به پیامدهای کارا و عقاید ناکارآمد به پیامدهای کژکار منجر می شوند. پیامدها یا هیجانی اند( غم و افسردگی) و یا رفتاری(تلاش بیش تر، افت عملکرد). اگر فرد عقاید کارآمد داشته باشد، علی رغم رویدادهای بد می تواند به اهداف اصلیش برسد، اما عقاید ناکارآمد وقتی توسط رویدادها فعال شوند، جلوی رسیدن فرد به اهدافش را می گیرند. وقتی یک رویداد منفی قابل تغییر باشد، فرد باید با آن مقابله کند و وقتی غیر قابل تغییر باشد، باید با آن سازگار شود. عقاید کارآمد به هر دو فرآیند مقابله و سازگاری کمک می کنند و عقاید ناکارآمد در هر دوی این فرآیندها اختلال ایجاد می نمایند( تقوی، 1387). در REBT عقیده ای کارآمد است که فرد را در رسیدن به اهدافش کمک کند(البته اهدافی که با اهداف دیگران، خانواده، گروه و جامعه تناقض نداشته باشد، بدین معنی که خودخواهانه نباشد). امکان دارد یک عقیده با دو ملاک منطقی و تجربی درست باشد، اما حتی چنین عقیده ای اگر جلوی رسیدن فرد به اهدافش را بگیرد، براساس ملاک کارکردی نادرست است و لذا ناکارآمد است. بنابراین عقاید کارآمد” خودافزا ” و عقاید ناکارآمد خود- تخریبگر ” خود شکن” هستند. چند پژوهش نشان داده اند که عقاید ناکارآمد بر عملکرد افراد در تکالیف مختلف اثر می گذارند. برای مثال، عقاید ناکارآمد یکی از علل به تعویق اندازی هستند و با ادراک کنترل پایین و انگیزش بیرونی بالا نیز رابطه دارند. این انگیزش بیرونی بالا از طریق برانگیختگی که تولید می کند، باعث می شود که فرد نتواند در تکالیف دشوار و پیچیده عملکرد مناسبی داشته باشد. عقاید ناکارآمد، پافشاری های کمال گرایانه و بلندپروازانه ای هستند که جنبه مطلق دارند، در مقابل عقاید کارآمد جنبه ترجیحی و شرطی دارند(صحرایی،1389).
همه انسان ها دارای عقاید کارآمد و ناکارآمد هستند. هر فرد زمانی که به موقعیت های مهم پاسخ می دهد با هر دو سیستم عقاید کارآمد و ناکارآمد پاسخ می دهد. هر قدر فرد عقاید کارآمد را بیش تر به کار گیرد، پیامدهای کاراتر و هر قدر عقاید ناکارآمد را بیش تر به کار گیرد پیامدهای کژکارتر دریافت خواهد نمود. در مقابل، استرس زاهای محیطی عقاید کارآمد به مثابه عوامل محافظ و عقاید ناکارآمد به مثابه عوامل آسیب پذیری هستند. عقاید هرقدر اصلی تر، انتزاعی تر و فراگیرتر شوند، از حالت عقیده خارج شده، به شکل فلسفه در می آیند، فلسفه های زندگی ناهشیار و بیان نشده ای که بر تمامی شؤون زندگی فرد تأثیر می گذارند(حمیدی فرد، 1386).
انواع عقاید ناکارآمد به این شرح هستند:
1- عقیده ناکارآمد توقع تأیید از دیگران(DA)؛
2- عقیده ناکارآمد نگرانی زیاد توأم با اضطراب(AO)؛
3- عقیده ناکارآمد انتظارات بیش از حد از خود(HS)
4- عقیده ناکارآمد واکنش با درماندگی به ناکامی(FR)؛
5- عقیده ناکارآمد بی مسؤولیتی عاطفی(EI)
6- عقیده ناکارآمد اجتناب از مشکل(PA)؛
7- عقیده ناکارآمد وابستگی(D)؛
8- عقیده ناکارآمد درماندگی برای تغییر(HC)؛
9- عقیده ناکارآمد کمال گرایی(P)؛
10 -عقیده ناکارآمد سرزنش کردن خود(BP)؛
2-2-2-8 اهداف روان درمانی:
الیس(2000)، گفته است هدف کلی درمان عقلانی- عاطفی- رفتاری، به حداقل رسانیدن نظر گاه اصلی مراجع در زمینه خود تخریبی و یاری دادن به او در جهت کسب فلسفه ای قابل انعطاف تر و واقعی تر در مورد حیات می باشد. دو هدف مهم دیگر در درمان عقلانی- عاطفی- رفتاری عبارتند از: کاستن از اضطراب(سرزنش خود) و خصومت(سرزنش کردن دیگران و جهان) مراجع و آشنا ساختن او با شیوه های مناسب مشاهده و ارزیابی خود و حصول اطمینان نسبت به این که مراجع به بهبود و پیشرفت خویش در این زمینه ها ادامه خواهد داد(الیس، 2000). بدین طریق هدف اصلی مشاوره، آموزش دادن مراجع و کمک به او در جهت بازشناسی وسیع تر با عقاید غیر منطقی خود می باشد(ساعتچی، 1380). به عبارت دیگر، مراجع را یاری دهد تا اعتماد به نفس و قدرت تحمل ناملایمات را به دست آورد و خود را به سادگی قربانی هر خیر و شری نکند، بلکه عقل سلیم و استدلال صحیح و منطقی را در اعمال و رفتار خود به کار گیرد(شفیع آبادی و ناصری، 1384).
الیس در سال 1997 درباره درمان ، نکات زیر را مطرح کرده است:
– اضطراب غیر منطقی نیست، اما احساس نامناسب که از عقاید غیر منطقی ریشه می گیرد غیر منطقی است، احساسات نباید بر عقاید متمرکز باشد.
– مراجعین باید کاملاً برای عقاید و در نتیجه احساسشان مسؤولیت پذیر باشند.
– خود مراجعین عقاید غیر منطقی و در نتیجه احساسشان را انتخاب کنند.
– اشخاص دیگر برای انتخاب عقاید غیر منطقی یا احساسات نامناسب و یا رفتارهای خود تخریبی مقصر و محکوم نیستند.
– مطلقیات نظیر باید، حتماً و … در تفکر مراجع ضعیف شود.
– درمانگر صریحاً تعیین نمی کند مراجع یا رفتارش منطقی یا غیر منطقی است( تامپسون، 1995).
2-2-2-9 فرآیند درمان:
معتقدان به درمان عقلانی- عاطفی- رفتاری، به شیوه ای صریح رویکردهای مختلف شناختی، عاطفی و رفتاری را به کار می گیرند و از دیدگاه نظری نیز اعتقاد دارند که چون عملکرد آدمیان به شیوه ای کل نگر انجام می شود، بنابراین مطلوب تر آن است که در فرآیند درمان مراجع از فنون گوناگون درمانی استفاده شود. در درمان عقلانی- عاطفی- رفتاری گفته می شود، افراد به شیوه های مختلف خود را پریشان می سازند و هیچ راه ساده ای نیز وجود ندارد که به خود یاری دهند تا کم تر پریشان باشند. از آن رو که معتقدان به R.E.B.T خود را به چند اختلال خاص محدود نمی سازند و برعکس مراجعین را با گسترده ای از مشکلاتی که ممکن است داشته باشند تحت درمان قرار می دهند، در اقتباس فنون درمانی مربوط به رویکردهای درمانی دیگر و فنونی که با نیازهای مراجع مناسب هست تردیدی به خود راه نمی دهند. بدین ترتیب تا آن جا که به چارچوب R.E.B.T مربوط می شود در این رویکرد ممکن است تقریباً از هر فن درمانی اثربخش استفاده شود و از این جهت شاید بتوانیم بگوییم که R.E.B.T التقاطی ترین رویکرد درمانی محسوب می شود(ساعتچی، 1380).
کار درمانگر در روش درمان عقلانی- عاطفی- رفتاری این است که به مراجعان خود کمک نماید تا خود را از افکار غیر منطقی نامعقول رها کرده و افکار منطقی و معقول را جایگزین آن ها نماید. این فرآیند از طریق غیر معقول و غیر منطقی نشان دادن این افکار به مراجع شروع می شود. الیس(2000)، آن را(بینش شماره 1) نام گذاری می کند و وقتی به وجود می آید که مراجع تشخیص می دهد که اختلال کنونی او علت های قبلی دارد که آن علت های قبلی، همان نگرش ها و باورهای نامعقول خودش می باشد و نه رویدادهای گذشته یا حال. دومین مرحله در این فرآیند(بینش شماره2) شامل متقاعد کردن مراجعان است. این که آن ها اختلال خود را از طریق تلقین مجدد همان افکار نامعقول به خودشان حفظ و نگهداری می کنند. در مرحله سوم(بینش شماره3) مراجعان به سوی تصدیق کامل این مطلب هدایت می شوند که تنها راه رهایی از اختلالات این است که با نظام باورهای خود مبارزه کنند و از طریق مبارزه و چالش به یک نظام جدید و عاقلانه دست یابند(الیس، 2000). آخرین مرحله با گرایش های نامعقول خاصی سر و کار دارد و یک فلسفه زندگی را به مراجع پیشنهاد می کند تا از آن طریق، از به وجود آمدن افکار غیر منطقی بیشتر جلوگیری نماید. نتیجه ای را که درمانگر عقلانی- عاطفی- رفتاری مایل است که بدان دست یابد، این است که مراجع از طریق تغییر باورهای نامعقول به باورهای معقول به سوی یک زندگی عاقلانه حرکت کند، چنان چه این کار صورت گیرد، آن وقت رفتارهای مبتنی بر شکست خود، علیه خود ناپدید شده و اختلالات هیجانی کاهش می یابد(شیلینگ،2003، ترجمه آرین، 1385).
شفیع آبادی و ناصری(1384)، مطرح می نمایند که درمانگر برای طی فرآیند درمان، مشکل مراجع را از سه بعد شناختی، عاطفی و رفتاری مورد بحث و بررسی قرار می دهد و به شیوه ای فعال، آموزگارمنشانه، آمرانه و مستقیم به چاره جویی مشکل می پردازد:
2-2-2-9-1 درمان شناختی:
در بعد شناختی، درمانگر مراجع را متوجه غیرمنطقی بودنش می کند و به او نشان می دهد که چگونه و چرا به آن حالت درآمده است و نیز رابطه بین عقاید غیرمنطقی را با اختلالات عاطفی و ناراحتی های او نشان می دهد. هم چنین درمانگر به مراجع می آموزد که به اجبارها، الزام ها و وظیفه هایی که بدان معتقد است پی ببرد و بیش تر به شناسایی و پذیرش واقعیت بپردازد، تا از طریق شیوه تجربی منطقی و علمی برای حل مشکلاتش استفاده کند. درمانگر در جریان درمان برای بالا بردن سطح شناخت بیمار از جزوات، کتاب ها و فیلم ها و نوارهای کاست و ویدئویی مربوط به درمان استفاده می کند(شفیع آبادی و ناصری، 1384).
2-2-2-9-2 درمان عاطفی:
در این بعد، درمانگر مراجع را تشویق می کند تا عواطف خود را به طور عینی احساس کند و دست به تغییر ارزش های اساسی خود بزند. در این جا به مراجع نشان داده می شود که عواطفش به وسیله خود او و از راه زمزمه کردن عقاید نامطلوب با خود، که مسبب اصلی ناراحتی و نگرانی او هستند به وجود آمده است. در این بعد، درمانگر از شیوه های متعددی مثل ایفای نقش(برای نشان دادن نحوه پذیرش ارزش های مختلف)، شوخی و بذله گویی ( به منظور خط بطلان کشیدن بر عقاید اضطراب آور مراجع)، پذیرش غیرمشروط(برای نشان دادن پذیرش صمیمانه مراجع توسط درمانگر) نصیحت و ترغیب(برای امتناع ورزیدن از تفکرات ابلهانه) و غیره استفاده می کند(شفیع آبادی و ناصری، 1384).
2-2-2-9-3 درمان رفتاری:
درمانگر مستقیماً به اعمالی دست می زند تا مراجع رفتاری متفاوت با رفتار غیر عادی خود بروز دهد و بدین وسیله در رفتار او تغییری حاصل شود. برای رسیدن به این منظور از پاره ای روش های رفتار درمانی نظیر: تعیین تکلیف، خطرکردن، تصور کردن خویش در موقعیت های ناخوشایند و اضطراب آور، شرطی کردن فعال و کلاسیک و غیره استفاده می شود(شفیع آبادی و ناصری، 1384).
در فرآیند درمان، درمانگر نقش فعال و آموزگارمنشانه ای دارد و سعی می کند تا فلسفه جدید و نگرش علمی تازه تری را به مراجع بیاموزد. در درجه اول، پذیرش مراجع توسط درمانگر به مثابه یک انسان، مطلوب است و درمانگر به سخنان او گوش فرا می دهد. اما به ندرت با احساسات برآشفته و مضطرب مراجع همدردی و همدلی می کند و وقت زیادی را صرف گوش دادن به تفکرات و احساسات غیرمنطقی مراجع نمی کند بلکه سریعاً آن ها را تعبیر و تفسیر می کند. از سویی نسبت به بیمار مهربان است و از سویی دیگر در مقابل تفکرات نامعقول مراجع سخت ایستادگی می کند و آن ها را مورد حمله قرار می دهد و در این روش حتی از دادن شوک های کلامی خودداری نمی کند(الیس، 2000). هم چنین همواره درک کامل مراجع را از مطالب آموخته شده در جلسه درمان ارزیابی می کند تا معلوم شود که آیا مراجع مطالب را فهمیده است و می تواند به زبان خود مطرح کند یا نه؟. الیس در جریان درمان از تکنیک های تداعی آزاد تحلیل خواب، تعبیر و تفسیر روابط انتقالی استفاده نمی کند(شفیع آبادی و ناصری، 1384).

مطلب مشابه :  بهزیستی روان‌شناختی